علامه طباطبایی
شنبه - 2017 آگوست 19 - 27 ذيقعده 1438 - 28 مرداد 1396
ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 203192
تاریخ انتشار : 3 اسفند 1395 21:22
تعداد مشاهدات : 132

روش آموزي روايات تفسيري،تبيين و بررسي ديدگاه علامه طباطبايي در مواجهه با روايت گرايان

از مباحث مهم در بررسي جريان هاي تفسيري و روش شناسي تفسير قرآن، تحليل نقش روايات و بررسي ديدگاه هاي مختلف، به ويژه تلقي مفسران روايت گرا از روايات تفسيري پيشوايان دين است؛ ازآنجاكه علامه طباطبايي ديدگاه تفسيري خود را به طور خاص در رويارويي با مفسران روايت گرا مطرح ساخت، نگاه انتقادي اين بحث به ديدگاه همين جريان معطوف است.


نویسنده: محمد اسعدي

 

چكيده

نگاه تعليمي و روش آموزي به روايات تفسيري از اركان اصلي روش شناسي تفسير الميزان است. درواقع اين نگاه نگرشي تحليلي به متون رواييِ مرتبط با مضامين و مفاهيم قرآني است كه درصدد كشف چگونه تفسير كردن قرآن با استفاده از قول و عمل تفسيري پيشوايان دين است. اين نگاه با تحليلي انتقادي به رويكرد جريان تفسير روايت گرا همراه است و به شواهد نقلي و غيرنقلي متعددي تكيه دارد. در اين ميان القاي اصول از سوي پيشوايان دين و ضرورت تفريع بر آن اصول، كه مضمون برخي شواهد نقلي است، قابل توجه مي باشد. افزون بر مباني و شواهد نقلي، شواهد تحليلي تاريخي و كلامي نيز اين نگاه را پشتيباني مي كند. بر پاية اين نگاه روايات تفسيري نقشي تعليمي دارند و مفهوم تعليم نيز نه به معناي آموختن مفاهيمي فراتر از فهم و دريافت مخاطبان، بلكه به معناي آموزش مفاهيمي است كه براي مخاطب قابل درک و قابل استناد به ظاهر قرآن باشد. از منظر علامه پيشوايان دين نه تنها آموزگاران سادة مفاهيم قرآن كه به مثابه معلمان روش تفسير معرفي مي شوند.



مقدمه، تبيين مسئله و پيشينة آن

از مباحث مهم در بررسي جريان هاي تفسيري و روش شناسي تفسير قرآن، تحليل نقش روايات و بررسي ديدگاه هاي مختلف، به ويژه تلقي مفسران روايت گرا از روايات تفسيري پيشوايان دين است؛ ازآنجاكه علامه طباطبايي ديدگاه  تفسيري خود را به طور خاص در رويارويي با مفسران روايت گرا مطرح ساخت، نگاه انتقادي اين بحث به ديدگاه همين جريان معطوف است. جريان تفسير روايت گرا  از منظر نگاه روش شناختي به روايات به دو شاخة افراطي و اعتدالي تقسيم مي شود. رويكرد افراطي آن است كه تفسير را با گزارش روايات تفسيري پي مي گيرد و از تحليل و بررسي آنها و نسبت سنجي مضامين روايي با مدلول و مفاد آيات پرهيز مي كند؛ در مقابل، رويكرد اعتدالي مي كوشد به نقل روايات اكتفا نكند و آيات را در پرتو راهنمايي روايات و اصول متخذ از آنها شرح دهد. اما اين سعي و تلاش از قلمرو محدودي از اصول و قواعد روشي تجاوز نمي كند. همچنين اين جريان در دو شاخة شيعي و سني بحث و بررسي مي شود كه در اين مقاله شاخة شيعي مد نظر است (ر.ك: اسعدي و همكاران، 1389، ج1، ص130-138).

جريان مزبور بر زمينه هاي نظري و ديدگاه هاي مبنايي خاصي تكيه دارد؛ ازجملة اين زمينه هاي نظري آن است كه اصحاب اين جريان به صاحبان روايات تفسيري نه به مثابة معلمان روش تفسير، بلكه صرفاً به عنوان آموزگاران سادة معاني قرآن مي نگرند و اشتمال روايات تفسيري را بر روش ها و ضوابط قابل تطبيق در فهم و تفسير ديگر آيات جز در حوزة محدود و بسيطي ناديده مي گيرند. درواقع، اين مدعا به مبناي فهم ناپذيري قرآن جدا از روايات، متكي است. البته در مباحث نظريِ روايت گرايان كمتر مي توان شرحي بر اين مدعا يافت، ولي روش عملي آنان آن را تأييد مي كند؛ درواقع، حصر نگاه معناشناختي آنان به متن روايات ذيل هر آيه و بي توجهي به روش تفسيري موجود در آنها براي بهره گيري از ديگر آياتي كه مقرون به روايتي تفسيري نيست، به روشني گواه مبناي مذكور است. به اين نكته در برخي آثار انتقادي به ايشان، به ويژه مباحث نظري علامه طباطبايي اشاره شده است. ايشان در همين باره و  البته بيشتر ناظر به شاخة شيعي جريان روايت گرا، تأكيد مي كنند كه روايات  تفسيري پيشوايانِ دين، ما را به روش تفسيري قرآن به قرآن هدايت مي كند. ايشان دراين باره تصريح مي كنند: «تنها روش صحيح در تفسير قرآن آن است كه در تفسير آيه اي، از آيات ديگر استفاده شود. اين روش، روشي است برگرفته از اهل بيت عليه السلام كه با ممارست در روايات منقول از پيامبر صل الله عليه و آله و اهل بيتش و با ذوقي كه از اين ناحيه به دست مي آيد، حاصل مي شود (طباطبايي، 1417ق، ج 3، ص 87).

درواقع، اين ادعا به دو ادعاي كليدي تجزيه و تحليل مي شود: نخست آنكه روايات تفسيري روش آموزند و فراتر از القاي معاني و مفاهيمي در ذيل آيات قرآن قابل تحليل و بررسي روش شناسانه اند؛ و دوم، آنكه روشي كه روايات تفسيري به آن رهنمون مي كنند، روش تفسيري قرآن به قرآن است. بحث و بررسي اين مقاله به ادعاي نخست اختصاص دارد.

دربارة ادعاي دوم نيز از جهات گوناگوني مي توان سخن گفت؛ به نظر مي رسد مراد مرحوم علامه از روش تفسير قرآن به قرآن روشي در عرض روش هاي تفسيري در ادبيات امروزي تفسيرپژوهان نيست و نبايد نظرية تفسيري ايشان را تنها ناظر به منبع تفسير دانست؛ آن گونه كه روش هاي تفسيري اعم از قرآني، روايي، عقلي، ادبي، علمي و... امروزه مورد نظرند. ركن اصلي روش تفسيري مورد نظر علامهفهم پذيري قرآن و محوريت دلالت هاي قرآني در تفسير در همة سطوح آن است. اين  نظريه نقش همة ابزارها و منابع فرعي تفسير همچون ادله و شواهد روايي، ادبي، عقلي، علمي و... را در فرايند تفسير ارج مي نهد و عملاً در تفسير خود به آنها اهتمام دارد. وجه تمايز اين نظريه با ديگر نظريات تأكيد بر محوريت دلالت خود قرآن و فرعي و حاشيه اي بودن ديگر منابع است. به هرحال، از منظر ادعاي نخست، روايات تفسيري دو شأن و رسالت را بر عهده دارند: شأن تفسير مفاهيم قرآني و شأن آموزش روش تفسير.

ايشان در اين باره مي نويسند: «وظيفة مفسر آن است كه در احاديث پيامبر اكرم صل الله عليه و آله و ائمه عليه السلام كه در تفسير قرآن رسيده غور كرده، به روش ايشان آشنا شود، پس از آن طبق روشي كه از كتاب و سنت استفاده شده به تفسير بپردازد (طباطبايي، 1361، ص 63-64).[1]

كم و بيش، در ميان محققان متأخر به اين مدعاي علامه توجه شده است و به طور خاص برخي شاگردان مكتب تفسيري او از آن ياد نموده اند (جوادي آملي، 1380، ج1، ص69). افزون بر اين، برخي محققان معاصر به بحث و بررسي  مستقل دربارة اين مدعا پرداخته اند (ر.ك: مهدي رستم نژاد، «رويكرد روش شناختي در روايات تفسيري اهل بيت عليه السلام، حسنا، زمستان1389، شماره 7؛ سيدرضا مؤدب و كامران اويسي، «گونه شناسي و روش شناسي روايات تفسيري امام صادق عليه السلام، پژوهشنامه قرآن و حديث، بهار و تابستان 1391، شماره10؛ محسن قاسم پور، «نگاهي به روش شناسي تفسير امامان عليه السلام، قبسات، پاييز 1382، شماره 29؛ سعيد بهمني، «درآمدي بر جايگاه روايات در روش شناسي تفسير علامه طباطبايي، كتاب ماه دين، فروردين 1390، شماره162).

مقالة حاضر ضمن احترام به اين آثار درصدد است با تكيه بر برخي پشتوانه هاي روايي، ديدگاه علامه را تقويت نمايد. طبعاً، بدان سبب كه ديدگاه علامه در نقطة مقابل ديدگاه رايج در ميان روايت گرايان بوده و ناظر به آنهاست، پيش از تحليل و بررسي نظرية ايشان گزارشي انتقادي از روش شناسي مفسران روايت گرا از روايات تفسيري بيان مي شود.

نگاهي انتقادي به روش شناسي مفسران روايت گرا 

پيش تر اشاره شد كه در مشي تفسيري مفسران روايت گرا، گويا نمي توان از متن روايات تفسيري به شناخت روش تفسير مستقل از توضيحات روايي منتقل شد؛ زيرا اساساً فهم و تفسير آيات جز با توضيحات روايي براي غيرمعصومان ميسر نيست. اين در حالي است كه پيشوايان معصوم در مقام شرح و توضيح آيات قرآن هرگز در مقام تفسير ترتيبي به شيوة رايج براي تمام آيات قرآن نيستند و بنا به شواهد متعدد تاريخي و حديثي، مخاطبان را به تدبّر و فهم قرآن ارجاع مي دهند و به رغم آنكه در مواجهه با برخي مخالفانِ سرسخت همچون خوارج نهروان احتجاج به قرآن را بي فايده شمرده اند، اما در شرايط ديگر قرآن را دليل روشن و گويا و ماية احتجاج و استدلال معرفي كرده اند (اسعدي، 1389، ج1، ص148).

نكتة درخور تأمل آن است كه برخي روايت گرايان در حوزة فقه احكام شرعي تا حدودي نگاه روش شناختي به روايات را مد نظر داشته اند و نكات روش شناختي فراواني از ظاهر روايات استخراج كرده اند؛ مثلاً در مباحث نظري مربوط به اصول و قواعد فقهي، فيض كاشاني در الاصول الاصيله، از قريب به بيست اصل كلي روايي بحث مي كند كه در مقام استنباط احكام شرعي به كار مي رود؛ البته ايشان تصريح مي كند كه اين اصول فراوان است و نمونه هاي مزبور تنها بخشي از آنهاست (فيض كاشاني، 1387، ص92-110)؛ براي نمونه مي توان از اصل پنجم كتاب وي ياد كرد كه در ضمن آن چنين مي نويسد: «امامان عليه السلام اصولي را مطابق عقل صحيح به ما آموخته اند و به ما اجازه داده اند كه آن اصول را بر فروع و شاخه هايش تطبيق كنيم و بدين گونه ابواب علم را بر ما گشوده و راه هاي شناخت احكام را برايمان تسهيل نموده اند.

وي سپس با اشاره به برخي روايات كه از القاي اصول و وظيفة تفريع سخن مي گويند، مضمون قواعد و اصولي چون استصحاب، برائت، طهارت و حلّيت را با تكيه بر متون روايي به مثابه اصول كلي قابل تفريع معرفي مي كند (فيض كاشاني، همان، ص92). شيخ يوسف بحراني نيز در الدرر النجفيه از ده ها اصل و قاعدة فقهي با استناد به روايات بحث مي كند (ر.ك: بحراني، بي تا، ج1، ص633 به بعد؛ همو، 1414ق، ج1، ص133)؛ طبعاً فيض كاشاني و شيخ يوسف بحراني را در شمار اخباريان معتدل برشمرده اند (خوانساري، بي تا، ج1، ص137؛ اسعدي، 1389، ج1، ص1366).

اثر ديگري نيز كه به لحاظ موضوعي و روشي جزو همين آثار قرار مي گيرد، الاصول الاصليّه و القواعد الشرعيه اثر سيدعبدالله شبراست كه با وجود گرايش هاي اخباري و تعلق خاطر به برخي مباني اخباريان در حوزة فقه احكام شرعي، نقدهاي اساسي نيز به بسياري از مباني آنها دارد (ر.ك: مسعودي، «سيدعبدالله شبر در نزاع اصولي و اخباري، علوم حديث، سال 15، شماره1، ص170). وي در اين كتاب به ظاهر با همان دغدغه هاي اخباريان يعني استناد همة اصول فقهي و قواعد شرعي به متن روايات پيش رفته و همان گونه كه در مقدمه مي نويسد، درصدد استنباط مسائل مهم اصوليِ دخيل در استنباط احكام با استفاده از آيات و روايات معصومان عليه السلام است. البته ابواب مختلفي از اين كتاب به بيان اصول و قواعدي مي پردازد كه كاربردي اعم از حوزة احكام شرعي دارد و در زبان شناسي و معناشناسي عام قرآن قابل استفاده است؛ مثلاً در بحث ثبوت حقيقت و مجاز در آغاز اين كتاب، كاملاً نمونه هاي تفسيري از حوزة معارف نظري مطرح شده است (شبر، بي تا، ص6-12).

به نظر مي رسد ويژگي اين دست از استظهارات روش شناختي در رويكرد مزبور آن ا ست كه در حد ظاهر رواياتي كه از برخي اصول و قواعد ياد مي كند متوقف مي ماند و چندان براي افق هاي بيشتري از استنباط احكام در مسائل جديد راه گشا نيست. همچنين اين استظهارات نيز تنها در حوزة استنباط احكام شرعي اِعمال شده و در حوزة معارف نظري به ويژه تفسير قرآن مطرح نشده است. طبعاً اگر اين نگاه روش شناختي اولاً در حوزة فقه توسعه مي يافت و ثانياً در ديگر حوزه هاي معرفتي ازجمله تفسير قرآن نيز دنبال مي شد، نتايجي ارزشمند همگون با آنچه در جريان هاي اجتهادي شاهديم به بار مي آورد.

با اين حال، هرچند آثار مورد اشاره كه به صراحت حاوي اصول روش شناختي است بسيار مفيد و مغتنم شمرده مي شود، اما روش شناسي آنان از روايات مورد نظر از جهاتي قابل تأمل مي نمايد:

اولاً، اصل اين روايات قابل بحث و بررسي اجتهادي است و چه بسا در بررسي فني حديث شناختي با نقد و تأمل هاي جدي مواجه باشد؛ نكته اي كه روايت گرايان با نگاه صرفاً نقلي و غيراجتهادي خود به روايات به آن توجهي ندارند؛

ثانياً، بسياري از اين روايات به حوزة احكام شرعي اختصاص ندارد و در معارف نظري و ازجمله حوزة تفسير نيز كاربرد دارد (براي نمونه، ر.ك: شبر، بي تا، ص 6، 12، 33، 46 و48)؛ درحالي كه در آثار تفسيري شاخة افراطي جريان روايي، هيچ توجهي به اين امر نشده و پيرو آن درخصوص بسياري از آيات كه روايت تفسيري ندارند، بحث تفسيري نشده است.

تبيين و بررسي نگاه روش شناختي علامه طباطبايي به روايات تفسيري 

برخلاف آنچه دربارة ديدگاه برخي روايت گرايان در حوزة فقه اشاره شد، نگاه روش شناختي به روايات آن گونه كه علامه بدان باور دارد، تنها در گرو رواياتي نيست كه به صراحت بيانگر اصول كلي روشي است، بلكه عموم رواياتي كه به نوعي با حوزة فهم و تفسير پيوند دارد، قابل تحليل روش شناختي است. با نگاهي كلي تر به جريان تفسير روايي اعم از شاخة افراطي و غيرافراطي، مي توان نقطة تمايز نگاه روايت گرايان را نسبت به نگاه روش شناختي منتقدان در اين نكته خلاصه كرد كه نگاه روايي اصول روشي را نيز مانند معاني آيات تنها به استظهار از متن روايات و تصريح آنها نسبت به اين اصول وابسته مي داند؛ درحالي كه نگاه روش شناختي، نه تنها به روايات بيانگرِ اصول روشي اهميت مي دهد، بلكه عموم روايات (اعم از روايات تفسيري مصطلح و ديگر روايات بيانگر مفاهيم و مضامين قرآني ديني) را ضابطه مند و تحليل پذير تلقي مي كند و از آنها نكاتي كاربردي و روشي در فهم و تفسير به دست مي آورد؛ مثلاً برخي اصول زبان شناختي و معناشناختي آيات مانند پايگاه ادبي و عرفي زبان قرآن، پشتوانة عقلي و برهاني بيانات توحيدي قرآن، نكات كليدي در تقديم و تأخيرها و آرايه هاي ادبي آيات از متن روايات تفسيري و نوع تبيينات روايي قابل استخراج است. همچنين برخي اصول روشي چون امكان تفسير قرآن به قرآن و شيوه هاي دلالت يابي از آيات قرآن از نگاه روش شناختي به روايات قابل استفاده است؛ آن گونه كهعلامه طباطبايي بر پاية مطالعات وسيع روايي خود، روش تفسير قرآن به قرآن را به سيرة تفسيري رايج در  روايات امامان استناد مي دهد (طباطبايي، 1417ق، ج1، ص260؛ ج3، ص76 و877).

به نظر مي رسد نكتة كليدي ديگري كه علامه در تحليل مفهوم «تعليم از آن ياد مي كند و درواقع از نكات بديع علامه به شمار مي آيد، از همين جا قابل دقت و بررسي است. ايشان ضمن گزارش سخن برخي روايت گرايان در اختصاص فهم قرآن و ظواهر آن به پيامبر و امامان، يادآور مي شوند كه اساساً «تعليم كتاب الله كه در شمار وظايف پيامبر آمده با القاي معاني و مفاهيمي تعبدي به مخاطب بدون آنكه براي او فهم پذير و تحليل شدني باشد، تفاوت مي كند. به باور ايشان روايات تفسيري در مقام تفسير ظاهر آيات سخني نمي گويند كه فراتر از فهم و قدرت تحليل مخاطب بوده باشد.

ومن هنا يظهر أن شأن النبي صل الله عليه و آله في هذا المقام هو التعليم فحسب والتعليم إنما هو هداية المعلم الخبير ذهن المتعلم وإرشاده إلي ما يصعب عليه العلم به والحصول عليه لا ما يمتنع فهمه من غير تعليم، فإنما التعليم تسهيل للطريق وتقريب للمقصد، لا إيجاد للطريق وخلق للمقصد، والمعلم في تعليمه إنما يروم ترتيب المطالب العلميه ونضدها علي نحو يستسهله ذهن المتعلم ويأنس به فلا يقع في جهد الترتيب وكد التنظيم فيتلف العمر وموهبة القوة أو يشرف علي الغلط في المعرفه. وهذا هو الذي يدل عليه أمثال قوله تعالي: «وَأنْزَلْنا إِلَيْكَ الذّكْرَ لِتُبَيّنَ لِلنّاسِ ما نُزّلَ إِلَيْهِمْ (نحل: 44)، وقوله تعالي: «وَيُعَلّمُهُمُ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ (جمعه: 2)، فالنبي صل الله عليه و آله إنما يعلم الناس ويبين لهم ما يدل عليه القرآن بنفسه، ويبينه الله سبحانه بكلامه، ويمكن للناس الحصول عليه بالأخرة (طباطبايي، 14177ق، ج 3، ص855).

در اينجا مراد ايشان آن ا ست كه بيانات پيامبر صل الله عليه و آله در مقام تعليم ظاهر آيات ضرورتاً با دلالتِ خودِ آيات، نسبتي ظاهري و قابل درك و تحليل دارد؛ زيرا خداوند آن آيات را براي القاي معاني خاص فرو فرستاده؛ ازاين رو، عموم بيانات تفسيري ايشان مؤيد فهم پذيري و تفسيرپذيري قرآن است. البته تأكيد مي شود كه مرحوم علامه تفاصيل ذيلِ آيات، اعم از  حوزة احكام و معارف را در شمار تفسير ظاهري، و به عبارتي «تعليم كتاب الله تلقي نمي كنند. ايشان شأن پيامبر و امامان را در بيان تفاصيل احكام و معارف  فراتر از شأن تعليم و تفسير قرآن به حسب اصطلاح مي شمارند. هرچند اين نوع تلقي ممكن است با نگاه جزئي و ناظر به مفاهيم و اصطلاحات رايج از واژة تفسير و تعليم قابل مناقشه باشد، اما به نظر مي رسد در دستگاه فكري علامه و در كليت نظرية تفسيري ايشان از انسجام  برخوردار است.

درواقع نگاه روش شناختي نگرشي تحليلي به متون روايي مرتبط با مضامين و مفاهيم قرآني است كه درصدد كشف چگونگي تفسير قرآن با استفاده از قول و عمل تفسيري پيشوايان ديني است و وجه تمايز دو رويكرد دراين باره آن ا ست كه رويكرد روايت گرا فقط قول صريح و مستقيم پيشوايان را در تفسير ملاك مي داند، ولي رويكرد روشي افزون بر قول صريح و مستقيم ايشان، سيره و عمل تفسيري آنان را نيز ضابطه مند و تحليل پذير تلقي مي كند و از آنها روش تفسير آيات را به دست مي آورد.

دربارة نقش تعليمي روايات بايد دانست كه مي توان از شواهد نقلي متعددي مدد گرفت كه امكان نگاه روش شناسانه به روايات تفسيري را نشان دهد. درواقع برخي از اين شواهد مشتمل بر آموزش شيوة بهره برداري از ظواهر قرآن به صورت مستقيم يا غيرمستقيم است. امر به حمل نمودن قرآن بر بهترين وجوه آن (ديلمي، 1407ق، ج3، ص280، رقم 4707؛ فيض كاشاني، بي تا، ج1، ص36)،[2] تأكيد بر همگوني و هماهنگي دروني قرآن (شريفرضي، بي تا، خطبة 133 و نيز خطبة 18)،[3] ارجاع متشابه به محكم (صدوق، 1378، ج1، ص2900)[4] و استنباط حكم مسح وضو در حال اضطرار (كليني، 1367، ج 3، ص33، ح4)[5] ازجملة اين شواهدند (طباطبايي، 1417ق، ج3، ص85ـ87)؛ درحالي كه مقتضاي اين روايات آن ا ست كه مفسر روايي به تفسيري هماهنگ با آيات پرداخته، متشابهات را با ارجاع به محكمات تفسير، و وجوه تفسيري يك آيه را بررسي و تحليل نموده، و بهترين وجه را انتخاب كند؛ تفاسير روايي اخباريان به جاي تفسير روايي، به نقل روايات تفسيري پرداخته اند. البته در شاخة معتدل تر اخباريان برخي چون فيض كاشاني در تفسير صافي تا اندازه اي درصدد فاصله  گرفتن از اين روشِ رايج بوده اند.

در كنار شواهد مزبور بررسي موردي برخي متون روايي كه در جريان اخباري نيز كانون توجه بود، در اينجا مناسب ديده مي شود.

در منابع شيعي دو متن روايي مشابه توسط محمدبن ادريس حلي (م.598 ق) به نقل از كتاب جامع بزنطي شهرت يافته است كه در بحث حاضر درخور توجه است. يكي از اين دو متن را وي به هشام بن سالم از شاگردان امام صادق عليه السلام نسبت مي دهد و متن دوم را به نقل بزنطي از امام رضا عليه السلام آورده است (حلي، 1411ق، ج3، ص575؛ نيز براي نقل هاي ديگران از ابن ادريس ر.ك: حرّ عاملي، 1412ق، ج27، ص62، رقم 51 و 52؛ مجلسي، 1403ق، ج ۲، ص ۲۴۵).[6] در متن روايت نخست چنين آمده است: «إنّما علينا أن نلقي إليكم الأصول وعليكم أن تفرّعوا. در متن روايت دوم نيز چنين مي خوانيم: «عَلَيْنَا إِلْقَاءُ الْاُصُولِ وَعَلَيْكُمُ التّفْرِيعُ. اين دو روايت در حوزة مباحث اصول فقه نقشي مهم دارند و از پشتوانه هاي نقلي نظرية اصولي اجتهادي فقيهان تلقي شده است (امام خميني، 1382ق، ص167؛ همو، 1410ق، ج2، ص125ـ126). رسالت پيشوايان دين، طبق اين دو روايت، ارائة اصول كلي و قابل تجزيه و تفريع است كه مي تواند براي ديگران الگويي مناسب باشد و به تفريع و پردازش شاخه ها و فروع مختلف و تفاصيل احكام شرعي قابل انطباق بر آنها بينجامد. اصوليان از اين روايات جواز اجتهاد و تفقه را در پرتو راهنمايي هاي كليدي روايات امامان برداشت كرده اند. در اين ميان اخباريان نيز در حوزة فقه احكام شرعي به اين مضمون روايي توجه داشته اند، اما با رويكردي انتقادي به اصوليان يا به نقد سندي و صدوري آن پرداخته (حر عاملي، 1403ق، ص466؛ همو، 1412ق، ج27، ص62) و يا به توجيه دلالي آن متناسب با روش فقهي خود روي آورده اند. به نظر آنان مفاد اين روايات آن است كه ائمة معصوم عليه السلام قواعد و اصول كلي قابل انطباق بر مصاديق جزئي در روايات را بيان مي كنند و وظيفة ديگران تطبيق آن اصول كلي بر مصاديق و موارد خارجي آنهاست، كه اين نكته از اصول اجتهادي و ظني اصوليان بيگانه است (ر.ك: استرآبادي، بي تا، ص153ـ154؛ حر عاملي، 1403ق، ص466؛ فيض كاشاني، 1387، رسالة الحق المبين، ص7ـ8؛ جزايري، 1401ق، ص82؛ بحراني، 1414ق، ج1، ص133؛ بحراني، بي تا، ج2، ص384)؛ مثلاً فيض كاشاني در ذيل بحث از دو روايت گذشته، عموماً به رواياتي در حوزة احكام عملي اشاره مي كند كه به صراحت و به طور مستقيم حاوي  حكم و قاعده اي كلي در فهم احكام شرعي است؛ ازجمله، روايت عبدالله بن سنان از امام صادق عليه السلام كه حاوي يكي از اصول كلي القاشده از سوي ايشان است كه در فروع مختلف قابل تطبيق است. در اين روايت چنين مي خوانيم: «كل شيء يكون فيه حرام وحلال فهو لك حلال ابداً حتي تعرف الحرام منه بعينه فتدعه (كليني، 1367، ج5، ص313، ح39). طبعاً فروعي كه اين اصل كلي در آنها قابل تطبيق است، حكم شرعي برخي اشيا و خوراكي هايي است كه در برخي شرايط تحريم شده اند، ولي انسان به تحقق شرط تحريم آنها آگاهي ندارد (فيض كاشاني، 1387، ص100).

در اينجا، اين نكتة انتقادي به نظر مي رسد كه اصل اختصاص دو روايت گذشته به حوزة احكام فقهي دليلي ندارد؛ رسالت پيشوايان دين و حجيت سيره و سخن ايشان در هر دو حوزة معارف عملي و نظري تعريف مي شود و اطلاق روايات مزبور هر دو حوزه را شامل است؛ ازاين رو، در بيانات تفسيري آنان نيز همچون روايات حوزة احكام شرعي مي توان اصول و قواعدي كلي براي تطبيق بر فروعات و تفاصيل انتظار داشت؛ زيرا پيامبر گرامي اسلام صل الله عليه و آله در قرآن كريم به طور مطلق اسوة مؤمنان معرفي مي شود و سنت و سيرة ايشان اعم از قول و فعل و تقرير آن حضرت به طور مطلق و عام و بدون اختصاص به حوزه اي خاص قابل اقتدا و پيروي استلَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللّهِ اُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كَانَ يَرْجُو اللّهَ وَالْيَوْمَ الْآخِرَ وَذَكَرَ اللّهَ كَثِيراً (احزاب:21) (نيز ر.ك: نساء: 59 و80؛ اعراف: 157).

در اين ميان سيدعبدالله شبر در الاصول الاصليه با نگاهي عام تر در كنار روايات حوزة فقه احكام شرعي، از رواياتي ياد مي كند كه در حوزة تفسير معارف نظري قرآن، به عنوان اصول روشي كاربرد دارد. طبعاً اين نگاهِ عام، نظريه و روش تفسيري وي را از رويكرد روايي محض به تفسير روايي معتدل تري با توسعة تفسير فراتر از متون روايي سوق مي دهد. بااين حال، بايد دانست كه اين رويكرد نيز گويا اصول روشي را فقط در قول صريح و مستقيم پيشوايان ديني در متن روايات جست وجو مي كند، درحالي كه سيره و عمل تفسيري آنان نيز عرصة مهمي از الگوهاي روش تفسيري براي تفسير آيات فاقد روايت تفسيري به نمايش مي گذارد.

تأكيد بر نگاه روش شناختي به روايات تفسيري، افزون بر مباني و شواهد نقلي، در اين نكتة تاريخي نيز ريشه دارد كه ظاهراً پيامبر و امامان عليه السلام افزون بر قرائت و تبليغ متن آيات قرآن و پاسخ به پرسش هاي تفسيري مردم و رفع برخي شبهه هاي موجود و نيز بيان تفاصيل ناگفتة قرآن، درصدد ارائة توضيح و تفسير همة آيات و مفاهيم قرآني به صورت رسمي نبوده اند. از سيرة عملي ايشان نيز گزارشي معتبر مبني بر تفسير رسمي و مصطلح همة آيات براي مردم در دست نيست. البته رواياتي در دست است كه از تفسير همة آيات و مفاهيم و علوم قرآني توسط پيامبر صل الله عليه و آله براي حضرت علي عليه السلام ياد نموده است (حاكم حسكاني، 1411ق، ج1، ص43، رقم 33: عن علي عليه السلام: «ما في القرآن آية الا وقد قرأتها علي رسول الله وعلّمني معناها، ص48، رقم 41: «ما نزلت علي رسول الله آية من القرآن الا اقرأنيها او املاها عليّ فاكتبها بخطي وعلّمني تأويلها وتفسيرها وناسخها ومنسوخها ومحكمها ومتشابهها ودعا الله لي ان يعلمني فهمها وحفظها فلم انس منه حرفاً واحداً، دراين باره ر.ك: بابايي، 1381، ج1، ص30-48).

گفتني است كه اولاً، به دليل عدم دسترسي به متن روايات نبوي حاوي تعليمات و تفاسير مزبور، نمي توان به طور قاطع آنها را دليل تفسير اصطلاحي و رايج همة آيات به طور مستقيم و منصوص در قالب روايت نبوي تلقي كرد؛ ثانياً، تفسير با گسترة عام آن و بيان دلالت هاي گوناگون آيات قرآن در سطوح مختلف كاري نيست كه امام علي عليه السلام در آنها نيازمند روايت و تبيين نبوي باشد. بسياري از سطوح تفسيري مصطلح با آشنايي هاي زبان شناختي و عقلايي و عرفي قابل دستيابي است و مخاطبان اوليه قرآن حتي از ميان مشركان به شناخت آنها نايل شده و به بركت همان شناخت ها جذب اسلام مي شدند؛ ثالثاً، لازمة اتكاي فهم و تفسير امام علي عليه السلام به روايات نبوي در همة سطوح معاني قرآن، آن است كه ايشان در مقام تبيين قرآن تنها ناقل سادة روايات نبوي بوده و فهم صائب و عمق شناخت و معرفت ايشان كه ماية فضيلت ايشان و وجه تمايز ايشان از ديگران بوده است، فقط در حد ضبط درست سخنان پيامبر خلاصه شود؛ ازاين رو، بعيد نيست كه مراد از تفسير و معاني قرآن در روايات مورد اشاره، امري فراتر از استظهار معاني و آگاهي هاي سطحي تفسيري بوده باشد، يا آنكه روايات مزبور دربارة ظواهر آيات، به ارائة اصول كليدي و روش معتبر تفسير از سوي پيامبر ناظر باشد. ضمن آنكه روايات تفسيري موجود نيز بخش محدود و معيني از آيات و مفاهيم قرآني را پوشش مي دهد، نه همة آيات را؛ ازاين رو، نبود نگاه روش شناختي به روايات تفسيري در كنار نظرية عدم حجيت ظواهر، بخش چشم گيري از مفاهيم و مضامين آيات را تفسيرناپذير و غيرهدايت بخش نشان خواهد داد كه طبعاً اين نتيجه از منظر كلامي پذيرفتني نيست.

نتيجه گيري

اين نوشتار به تحليل و بررسي نگاه روش شناختي به روايات تفسيري پيشوايان دين به عنوان يكي از ديدگاه هاي محوري علامهطباطبايي در تفسير الميزان همراه با تحليل انتقادي ديدگاه روايت گرايان پرداخته و در جست وجوي برخي شواهد اين ديدگاه است.

مطالعة جريان فكري روايت گرايان در دو حوزة فقه و تفسير نشان از دوگانگي روشي آنان دارد. اين مطالعه نشان مي دهد كه آنان نگاه روش شناختي به روايات را در حوزة فقه تا حدودي اذعان داشته و نكات روش شناختي بسياري از ظاهر روايات استخراج كرده و در آثار فقهي خود به كار بسته اند. به عبارت ديگر، فقه روايي روايت گرايان برخلاف تفسير روايي آنان تا حدود فراواني مبتني بر نگاه روش شناختي به روايات است.

درمقابل رويكرد روايت گرا كه فقط قول صريح و مستقيم پيشوايان را در تفسير ملاك مي داند، رويكرد روش شناختي افزون بر قول صريح و مستقيم ايشان، سيره و عمل تفسيري آنان را نيز قاعده مند و تحليل پذير تلقي كرده، از آنها روش تفسير آيات را استخراج مي كند. در تأييد رويكرد روش شناختي مي توان از شواهد متعددي مدد گرفت كه به طور خاص از شواهد نقلي در منابع شيعي دو روايت با متني مشابه به نقل از كتاب جامع بزنطي بيشتر درخور تأمل است. رسالت پيشوايان دين، براساس اين دو روايت، ارائة اصول كلي  و تجزيه پذير و تفريع پذير است كه مي تواند براي ديگران الگويي مناسب باشد  و به تفريع و پردازش شاخه ها و فروع مختلف و تفاصيل احكام شرعيِ قابل انطباق بر آنها بينجامد.

تأكيد بر نگاه روش شناختي به روايات تفسيري، افزون بر شواهد نقلي، در اين نكتة تاريخي نيز ريشه دارد كه اصولاً پيامبر و امامان عليه السلام افزون بر قرائت و تبليغ متن آيات قرآن و پاسخ به پرسش هاي تفسيري مردم و رفع برخي شبهه هاي موجود و نيز بيان تفاصيل ناگفتة قرآن، ظاهراً درصدد ارائة توضيح و تفسير ظاهري همة آيات و مفاهيم قرآني به صورت رسمي نبوده اند.


منابع

استرآبادي، محمدامين، بي تا، الفوايد المدنيه، بي جا، دار النشر لاهل البيت عليه السلام.

اسعدي و همكاران، 1389، آسيب شناسي جريان هاي تفسيري، قم، پژوهشگاه حوزه و دانشگاه.

اسعدي، محمد، 1385، سايه ها و لايه هاي معنايي، قم، بوستان كتاب.

بابايي، علي اكبر، 1381، مكاتب تفسيري، قم، پژوهشكده حوزه و دانشگاه.

بحراني، سيديوسف، 1414ق، الحدائق الناضرة، قم، مؤسسة النشر الاسلامي.

ـــــ ، بي تا، الدرر النجفيه من الملتقطات اليوسفية، بيروت، دار المصطفي لاحياء التراث.

جزايري، سيدنعمت الله،1401ق، منبع الحياة، بيروت، مؤسسة الاعلمي.

جوادي آملي، عبدالله، 1380، تسنيم، قم، مركز اسراء.

حرّ عاملي، محمد، 1412ق، وسايل الشيعة، قم، مؤسسة آل البيت عليه السلام.

ـــــ ، 1403ق، الفوائد الطوسية، قم، المطبعة العلمية.

حسكاني، عبيدالله، 1411ق، شواهد التنزيل لقواعد التفضيل، تحقيق: محمدباقر محمودي، قم، مجمع احياء الثقافة الاسلامية.

حلي، ابن ادريس، 1411ق، السرائر، قم، مؤسسة النشر الاسلامي.

خوانساري، محمدباقر، بي تا، روضات الجنات، قم، اسماعيليان.

خميني، روح الله، 1410ق، الرسائل، قم، اسماعيليان.

ـــــ ، 1382ق، تهذيب الاصول، قم اسماعيليان.

خويي، سيدابوالقاسم، 1409ق، معجم رجال الحديث، قم، مدينة العلم.

ديلمي، حافظ، 1407ق، فردوس الأخبار، بيروت، دار الكتب العربي.

شبر، سيدعبدالله، بي تا، الاصول الاصليّه و القواعد الشرعيه، بي جا، مكتبه المفيد.

شريف رضي، محمد بن حسين، بي تا، نهج البلاغه، تحقيق: صبحي صالح، قم، دار الهجرة.

صدوق، محمد بن علي، 1378، عيون اخبار الرضا، تهران، دار الكتب الاسلاميه.

طباطبايي، سيدمحمدحسين، 1417ق، الميزان في تفسير القرآن، قم، دفتر انتشارات جامعه مدرسين.

ـــــ ، 1361، قرآن در اسلام، قم، دفتر انتشارات اسلامي.

عمادي حائري، محمد، بي تا، بازسازي متون كهن حديث شيعه، تهران، مجلس شوراي اسلامي.

فيض كاشاني، محسن، 1387، الأصول الأصيلة، تحقيق: نقيبي و قاسمي، تهران، مدرسه عالي شهيد مطهري.

ـــــ ، بي تا، تفسير الصافي، تهران، اسلاميه.

ـــــ ، 1412ق، الأصول الأصيلة، قم، دار احياء الاحياء.

كليني، 1367، الكافي، تصحيح وتعليق: علي اكبر غفاري، چ سوم، تهران، دار الكتب الإسلامية.

مجلسي، محمدباقر، 1403ق، بحار الأنوار، بيروت، دار احياء التراث العربي.

مسعودي، محمدمهدي، «سيدعبدالله شبر در نزاع اصولي و اخباري، علوم حديث، سال15، شماره1، ص 170.



[1] . خاطرنشان مي شود علامه افزون بر اينكه در اصل روش تفسيري قرآن به قرآن خود را وامدار ممارست در روايات اهل بيت‰ مي شمارد، در موارد فراواني نيز ديدگاه هاي ويژه اي در برداشت هاي تفسيري متأثر از روش روايات تفسيري معرفي مي كنند؛ براي نمونه، ذيل آية 115 سورة بقره در ضمن بحثي روايي از دو نكتة بديع در برداشت تفسيري از فرازهاي آيات بدون پيوندهاي سياقي البته به طور سربسته ياد مي نمايند (طباطبايي، 1417ق، ج1، ص260؛ ج10، ص100).

[2]. «قالˆ: القرآن ذلول ذو وجوه فاحملوه على أحسن الوجوه.

[3]. «...وَاللَّهُ سُبْحَانَهُ يَقُولُ ما فَرَّطْنا فِي الْكِتابِ مِنْ شَيْ ءٍ وَقَالَ فِيهِ تِبْيَانُ كُلّ شَيْ ءٍ وَذَكَرَ أنَّ الْكِتَابَ يُصَدّقُ بَعْضُهُ بَعْضاً وَأنَّهُ لَا اخْتِلَافَ فِيهِ فَقَالَ سُبْحَانَهُ وَلَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافاً كَثِيراً.

[4]. «حَدَّثَنَا أبِي رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ أبِيهِ عَنْ أبِي حَيُّونٍ مَوْلَى الرّضَا† قَالَ: مَنْ رَدَّ مُتَشَابِهَ الْقُرْآنِ إِلَى مُحْكَمِهِ هُدِيَ إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ ثُمَّ قَالَ إِنَّ فِي أخْبَارِنَا مُتَشَابِهاً كَمُتَشَابِهِ الْقُرْآنِ وَمُحْكَماً كَمُحْكَمِ الْقُرْآنِ فَرُدُّوا مُتَشَابِهَهَا إِلَى مُحْكَمِهَا وَلَا تَتَّبِعُوا مُتَشَابِهَهَا دُونَ مُحْكَمِهَا فَتَضِلُّوا.

[5]. «عِدَّةٌ مِنْ أصْحَابِنَا عَنْ أحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَلِيّ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ رِبَاطٍ عَنْ عَبْدِ الْأعْلَى مَوْلَى آلِ سَامٍ قَالَ قُلْتُ لِأبِي عَبْدِ اللَّهِ† عَثَرْتُ فَانْقَطَعَ ظُفُرِي فَجَعَلْتُ عَلَى إِصْبَعِي مَرَارَةً فَكَيْفَ أصْنَعُ بِالْوُضُوءِ قَالَ يُعْرَفُ هَذَا وَأشْبَاهُهُ مِنْ كِتَابِ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدّينِ مِنْ حَرَجٍ امْسَحْ عَلَيْه.

[6] گفتني است كه احمد بن محمد بن ابي نصر بزنطي از اصحاب جليل القدر امام كاظم، امام رضا و امام جواد‰ شمرده شده و كتاب الجامع او در شمار اصول حديثي معتبر شيعه معرفي شده است كه بسياري از اصحاب فهارس و مصادر حديثي شيعه به آن اجازه و طريق نقل داشته اند (خويي، 1409ق، ج15، ص62-65). محمد بن ادريس حلي نيز به رغم آنكه به دليل ديدگاه خاص اصولي اش در برابر ديدگاه مشهور شيخ طوسي و همراهان او در مسئلة حجيت تعبدي خبر واحد، و نيز به علت برخي خطاهايش در گزارش هاي حديثي متهم به خلط شده و وثاقت حديثي اش زير سؤال رفته است (خويي، همان)؛ اما همان گونه كه مرحوم آيت الله خويي تصريح مي كند، به دليل شخصيت والاي وي، اصل بر اعتماد به نقل ايشان است و جز در آنچه خلافش ثابت گردد مي توان به او اعتماد نمود ( همان). ابن ادريس خود تصريح كرده است كه اين دو روايت را از كتاب جامع بزنطي نقل مي كند (حلي، 1411ق، ج3، ص553). هرچند اين احتمال كه وي به واسطة مشايخ خود از اين كتاب نقل كرده نيز به دليل عبارت وي در مقدمة بخش مستطرفات وارد است. وي مي گويد كه مستطرفات را از كتب مشيخه مصنفين و روات محصلين برگرفته است (همان، ص549). طبعاً با توضيح فوق مشكل ارسال در اين اسناد قابل رفع بوده و جاي اعتماد به نقل ايشان وجود دارد. جز آنكه برخي محققان معاصر از منظر فني حديث شناختي در انتساب اين روايات به جامع بزنطي مناقشه كرده، آورده اند كه اين روايت مدرك صحيحي ندارد و منحصراً در مستطرفاتِ سرائر ابن ادريس آمده و او اين روايت را به بزنطي نسبت مي دهد، اما اين روايت منقول از جامع بزنطي نيست؛ چراكه اين كتاب به شكل كتابي مستقل در دست ابن ادريس نبوده است (ر.ك: سيد محمد عمادي حائري، بازسازي متون كهن حديث شيعه؛ روش، تحليل، نمونه، گفت وگو با آيت الله سيداحمد مددي). با اين حال بايد دانست كه تحليل انتقادي مزبور نسبت به استناد اين روايات كه براساس رويكرد فهرستي و مصدرشناختي ايشان صورت گرفته است و ظاهراً با همان منطق حديثي ابن ادريس در عدم اعتماد به خبر واحد انجام شده است، هرچند از منظر اصولي اجتهادي قابل توجه است، اما مستلزم آن است كه انتساب روايات به جامع بزنطي توسط ابن ادريس، نسبت كذبي تلقي شود. افزون بر اين، شايد بتوان بر قابل وثوق و اعتماد بودن اين روايات اين گونه استدلال نمود كه وقتي ابن ادريس با مبناي حديثي عدم حجيت خبر واحد به اين روايات اعتماد كرده و آن را به جامع بزنطي نسبت مي دهد، وجه قوتي براي اعتماد به نقل او خواهد بود. از اين گذشته، مشكل فوق در استناد به روايات مزبور در مقام احتجاج با اخباريان چندان زياني به بحث نمي رساند؛ چراكه لااقل برخي اخباريان اين روايت را صحيح تلقي نموده و صرفاً در مقام توجيه دلالي آن در راستاي ديدگاه هاي خود برآمده اند؛ ازاين رو استناد به اين روايت لااقل در مقام احتجاج با آنان موجّه است؛ البته از منظر اصوليان نيز رويكرد اصولي اجتهادي لزوماً وابسته به ظاهر اخبار و متوني از اين دست نيست.

منبع: نشریه قرآن شناخت، سال ششم، شماره دوم، پياپي 12، پاييز و زمستان 1392

 


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :

درباره علامه محمد حسین طباطبایی

علامه طباطبائی، فیلسوف، عارف، مفسر قرآن، فقیه و اسلام شناس قرن بود. مظهر جامعیت، اوج اندیشه، بلندای معرفت، ستیغ صبر و شکیبایی و سینه سینای اسرار اولیای الهی بود. زمین را هرگز قرارگاه خود نپنداشت؛ چشم به صدره المنتهی داشت و سرانجام در بامدادی حرن انگیز چهره از شیفتگان و مریدان خود مستور ساخت و آنان را که از شهد کلام و نسیم نگاه و فیض حضورش سرمست بودند در حسرتی ابدی باقی گذارد.
allameh@allametabatabaei.ir
021-81202451
تهران، بلوار کشاورز، خیابان شهید نادری، نبش حجت دوست، پلاک 12