علامه طباطبایی
جمعه - 2017 اکتبر 20 - 30 محرم 1439 - 28 مهر 1396
ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 202623
تاریخ انتشار : 27 بهمن 1395 19:54
تعداد مشاهدات : 138

آداب اجتماعى در تفسير الميزان

علّامه طباطبائى از مفسرانى است كه با رويكردى اجتماعى به تفسير آيات قرآن مى پردازد. ادب اجتماعى از مباحث ايشان در تفسيرالميزان است كه مقاله حاضر مى كوشد با بررسى آن، گامى در جهت احياى سبك زندگى اسلامى بردارد. بنابراين، با روش اسنادى و نوعى تحليل محتواى كيفى در اين تفسير به تحليل، تبيين و تفسير آداب اجتماعى قرآنى مى پردازد.


نشریه معرفت، سال بيست و سوم ـ شماره 202- مهر 1393
فاطمه امين پور :  كارشناس ارشد جامعه شناسى دانشگاه باقرالعلوم عليه السلام. faminpoor@yahoo.com
معصومه امين پور : سطح سه فقه و اصول مركز مديريت حوزه هاى علميه خواهران. lia1050@yahoo.com
 دريافت: 25/10/92               پذيرش: 11/6/93


چكيده
علّامه طباطبائى از مفسرانى است كه با رويكردى اجتماعى به تفسير آيات قرآن مى پردازد. ادب اجتماعى از مباحث ايشان در تفسيرالميزان است كه مقاله حاضر مى كوشد با بررسى آن، گامى در جهت احياى سبك زندگى  اسلامى بردارد. بنابراين، با روش اسنادى و نوعى تحليل محتواى كيفى در اين  تفسير به تحليل، تبيين و تفسير آداب اجتماعى قرآنى مى پردازد.

     نكته اساسى در اين تحقيق اين است كه آداب اجتماعى داراى تنوع و گوناگونى در قرآنند. اين آداب به دليل آثار مطلوبى كه در جامعه بر جاى مى گذارند، نه تنها نظام اجتماعى اسلامى را سامان دهى مى كنند، بلكه فرد را نيز در مسير سعادت و كمال مطلوب قرآن راهبرى مى نمايند. اساس آداب اجتماعى در قرآن بر محوريت تقوا، اخلاص و ايمان قرار داشته و ريشه اصلى آن خدامحورى و آخرت گرايى است. قرآن منظومه رفتارهاى اجتماعى انسان را بسيار هدفمندانه وضع نموده است.
 

مقدّمه

خداوند كريم هدف از آفرينش انسان را رسيدن به فلاح و رستگارى تعريف مى كند و قرآن به عنوان يك كتاب زندگى كه از سوى خداوند به دست ما رسيده، مملو از دستورات عملى است و مسير سعادت را براى انسان نمايان مى سازد. با توجه به چنين امرى، ضرورتا قرآن آدابى را نيز در جهت قرار گرفتن انسان در اين مسير طراحى كرده است؛ آدابى كه انسان در ارتباط با ديگران ملزم به رعايت آنهاست و رعايت اين آداب موجب بهبود روابط اجتماعى انسان مى شود. متأسفانه در جامعه معاصر سبك هاى نوين زندگى در حال جايگزينى به جاى سبك زندگى اسلامى است و رفتارهاى اجتماعى به سمت سبك هاى غربى در حال نزديك شدن است. به منظور دستيابى به شيوه زيست مبتنى بر آموزه هاى دينى كه تجلى يافته در فرهنگ آرمانى ماست و نيز احياى مجدد سبك زندگى اسلامى، استخراج الگوهاى عملى و هنجارى مبتنى بر قرآن ضرورى به نظر مى رسد.
پژوهش در زمينه آداب اجتماعى، بيشتر با رويكرد اخلاقى، آن هم در ذيل برخى از مباحث اخلاقى صورت گرفته است. رويكرد اجتماعى به اين موضوع كمتر صورت گرفته و آثار موجود با اين رويكرد، به طور پراكنده آن را مورد توجه قرار داده اند. تفسير الميزاناثر علّامه طباطبائى از جمله اين آثار است كه رويكرد اجتماعى در آن بيش از ساير تفاسير به چشم مى خورد. بنابراين، مقاله حاضر به دنبال اين سؤال اصلى است كه آداب اجتماعى در الميزان چگونه بحث شده اند؟ و به منظور پاسخ به اين سؤال، در چند بخش ابتدا مفهوم آداب در تفسير الميزان و تفاوت آن با اخلاق و همچنين اختلاف آداب در جوامع انسانى بحث مى شود. سپس با سنخ بندى آداب، به معرفى آداب اجتماعى قرآنى در تفسير الميزان اشاره خواهد شد.
الف. مفهوم شناسى
1. مفهوم آداب

«آداب يكى از عناصر فرهنگى و از جمله مفاهيم جامعه شناختى است كه براى نشان دادن رفتارهايى كه بر طبق عرف و عادت صورت مى گيرند و جامعه در روابط اجتماعى آنها را تجويز مى كند، به كار مى رود (شايان مهر، 1377، ص 20). اين مفهوم با مفاهيمى همچون رسوم، عرف، ميثاق، شيوه هاى قومى و... ارتباط نزديك دارد، اما به لحاظ نظرى و انتزاعى در جامعه شناسى تفكيك شده اند. در اصطلاح جامعه شناسى، «آداب اجتماعى قوانينى است حاكم بر رفتار، به گونه اى كه در ارزيابى رفتار اجتماعى به عنوان يك معيار و شاخصه مهم خود را نشان مى دهد و شامل مجموعه رفتارهاى اختيارى و زيباشناختى است كه فرد مى تواند به اشكال مختلفى آن را انجام دهد؛ يعنى نسبى بوده و از جامعه اى به جامعه ديگر متفاوت اند. اما گرايش به خير و فضيلت و نيز زيبايى ها به طور فطرى در وجود همه انسان ها نهاده شده است؛ يعنى جامعه و ضرورت هاى اجتماعى آنها را به انسان تلقين نكرده است، بلكه جزئى از نهاد انسان است و به طور معمول از آنها به «انسانيت تعبير مى شود (مطهرى، 1381، ج 3، ص 467).
ازآنجاكه اين مقاله آداب اجتماعى را در تفسير الميزان دنبال مى كند؛ بنابراين، در تعريف اين مفهوم از ديدگاه علّامه طباطبائىاستفاده مى شود. علّامه طباطبائى در تعريف «ادب مى نويسند:
ادب، هيئت زيبا و پسنديده اى است كه مطابق طبع و سليقه هر عمل مشروع، چه دينى (مانند دعا و...) و چه عقلى (مانند ديدار دوستان)، بر طبق آن هيئت واقع شود؛ به عبارت ديگر، ادب عبارت است از ظرافت عمل. عمل وقتى ظريف و زيبا جلوه مى كند كه اولاً، مشروع بوده و منع تحريمى نداشته باشد و ثانيا، عمل اختيارى باشد؛ يعنى بتوان آن را در چند شكل درآورد و شخص به اختيار خود آن را به وجهى انجام دهد كه مصداق ادب واقع شود؛ نظير ادب «بسم اللّه گفتن در اول غذا و «الحمدلله در آخر آن و احتراز از خوردن در حال پرى شكم و... (طباطبايى، 1374، ج 6، ص 366).
مرحوم علّامه، ادب را تابع مطلوب نهايى در زندگى مى داند؛ بنابراين، ادب مورد توجه خداى سبحان، همان هيئت زيباى اعمال دينى است كه از غرض و غايت دين ـ يعنى عبوديت و بندگى ـ حكايت مى كند. ازآنجاكه هدف اسلام سر و سامان دادن به همه جهات زندگى انسان است و هيچ يك از شئون انسانيت را از قلم نينداخته، از اين جهت، براى هر عملى از اعمال زندگى هيئت زيبايى ترسيم كرده كه از غايت حيات حكايت دارد. از منظر اسلام، هيچ غايتى براى حيات، جز توحيد اعتقادى و عملى نيست؛ يعنى كمال انسانيت و غرض نهايى زندگى انسان اعتقاد به اين امر است كه براى او معبودى است كه هر چيزى را او آفريده و برگشت هر چيزى به سوى اوست. انسان پس از تحصيل چنين اعتقادى در مجراى زندگى قدم نهاده، هر عملى را كه انجام مى دهد يك يك، حكايت از عبوديت او و عبوديت هر چيزى نزد خداى سبحان مى نمايد و به همين وسيله، توحيد پروردگار در ظاهر و باطنش سرايت نموده و خلوص در كليه امور زندگى اش ظاهر مى گردد. بنابراين، مراد از ادب الهى انجام عمل بر مبناى توحيد است (همان، ص 367و368).
2. تفاوت آداب و اخلاق

علّامه طباطبائى در تعريف آداب، تفاوت آن را با مفهوم اخلاق چنين بيان مى كنند:
اخلاق عبارت است از ملكات راسخه در روح و در حقيقت، وصفى است از اوصاف روح؛ ولى آداب عبارت است از هيئت هاى زيباى مختلفى كه اعمال صادره از آدمى متصف بدان مى گردد و اعمال آدمى، نحوه صدورش بستگى به صفات مختلفه روحى دارد و بين اين دو قسم اتصاف (اتصاف روح به اخلاقيات و اتصاف عمل به آداب) فرق بسيارى است. پس آدابْ ناشى از اخلاق، و اخلاقْ زاييده از مقتضيات اجتماع است و مطلوب نهايى انسان در زندگى همان چيزى است كه ادبش را در رفتار مشخص ساخته و برايش خط مشى ترسيم مى كند كه در كارهايى كه به منظور رسيدن به آن مطلوب انجام مى دهد، از آن خط مشى تعدى نمى كند (همان).
3. منشأ اختلاف آداب در جوامع انسانى

گرچه معنى ادب، حسن و ظرافت عمل است و در معناى حسن كه موافقت عمل با هدف زندگى است، اتفاق نظر وجود دارد، اما تطبيق اين معناى اصلى با مصاديق آن در بين جوامع، اقوام و ملل، اديان و مذاهب و خانواده ها، بسيار مختلف است و اين اختلاف از جهت اختلافى است كه اين گروه ها در تشخيص كار نيك از بد دارند؛ چه بسا امورى كه در نزد قومى از آداب به شمار مى رود و در نزد ساير اقوام، ادب نيست؛ مانند تحيت در موقع برخورد و ملاقات با يكديگر كه در اسلام، اين تحيت، سلام است و در نزد اقوامى ديگر، برداشتن كلاه و يا بلند كردن دست و يا سجده و ركوع كردن و يا پايين انداختن سر است و همچنين آداب ديگر. همه اين اختلافات ناشى از اختلاف در مرحله تشخيص مصداق است، وگرنه در اصل معناى ادب كه عبارت بود از هيئتى زيبا كه سزاوار است عمل بر طبق آن انجام شود، اختلافى نيست (همان، ص 367).
4. انواع ادب

علّامه طباطبائى ضمن اشاره به مصاديق آداب در قرآن، آن را مشتمل بر دو دسته مى داند: ادب فردى كه عبارت است از ادب الهى انبياء عليهم السلام نسبت به خداوند، و ادب اجتماعى كه ادب انبيا نسبت به مردم است. يكى  از شواهدى كه علّامه در اين مورد بر آن اشاره دارد، آيه 59 سوره «مريم است كه مى فرمايد: «فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضاعُوا الصَّلاةَ وَ اتَّبَعُوا الشَّهَواتِ. تضييع نمازى، كه همان توجه به خداست، معرف حال خلف پيامبر با پروردگار است و پيروى شهوات، معرف حال آنان با مردم. چون در اين آيات، انبيا در مقابل اين خلف ناصالح قرار گرفته اند، بنابراين، برخلاف اينان، انبيا، هم در مراجعه به پروردگارشان و هم در برخورد با مردم جنبه عبوديت و ادب را از دست نمى دادند (همان، ص 374).

ب. آداب اجتماعى در قرآن
1. ادب برخورد با مخالفان

يكى از آداب اجتماعى انبيا كه در تفسير الميزان به آن اشاره شده است، ادبى است كه در احتجاجات با كفار داشتند. در بيانات مختلف پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله با سركشان، چيزى كه خوشايند كفار نباشد و يا ناسزا و اهانتى در آن باشد، نمى توان يافت. على رغم مخالفت، فحش، طعنه، استهزاء و سخريه كه آنان از كفار مى ديدند، جز به بهترين بيان و خيرخواهانه ترين وعظ به آنان پاسخ نمى دادند و جز به سلام از آنان جدا نمى شدند: «وَ إِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُواسَلاما(فرقان: 63).
نمونه هايى از اين گونه برخورد در قرآن بيان شده كه از جمله آن، قوم شعيب است: «قالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ إِنَّا لَنَراكَ فِى سَفاهَةٍ وَ إِنَّا لَنَظُنُّكَ مِنَ الْكاذِبِينَ، قالَ يا قَوْمِ لَيسَ بِى سَفاهَةٌ وَ لكِنِّى رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ أُبَلِّغُكُمْ رِسالاتِ رَبِّى وَ أَنَا لَكُمْ ناصِحٌ أَمِينٌ (اعراف: 66ـ68)؛ بزرگان قومش كه كافر بودند، گفتند: ما تو را دستخوش سفاهت مى بينيم و از دروغگويانت مى پنداريم. گفت: اى قوم! من دستخوش سفاهت نشده ام، بلكه پيغمبرى از ناحيه پروردگار جهانيانم كه پيغام هاى پروردگار خويش را به شما مى رسانم و براى شما خيرخواهى امينم.
همچنين در تسليت رسول اللّه صلى الله عليه و آله در نسبت هايى كه از كهانت و ديوانگى و شاعرى به او دادند مى فرمايد: «فَذَكِّرْ فَما أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِكاهِنٍ وَ لا مَجْنُونٍ أَمْ يقُولُونَ شاعِرٌ نَتَرَبَّصُ بِهِ رَيبَ الْمَنُونِ قُلْ تَرَبَّصُوا فَإِنِّى مَعَكُمْ مِنَ الْمُتَرَبِّصِينَ (طور: 31)؛ پس تو به دعوت خود ادامه بده؛ چون تو هر تذكرى مى دهى به حق است و آن طور كه تكذيب گران به تو نسبت مى دهند و كاهن و مجنونت مى خوانند، نيستى و يا مى گويند شاعرى است كه اميدواريم و منتظريم مرگش برسد و از مزاحمتش آسوده گرديم. بگو: منتظر باشيد، كه من هم با شما از منتظرانم.
همچنين قرآن كريم از انواع و اقسام زخم زبان ها و تهمت هاى ديگرى كه به انبيا عليهم السلام مى زدند حكايت كرده، اما هيج كجا نقل نكرده است كه يكى از انبيا عليهم السلام در مقابل اين آزارها و اهانت ها، خشونت يا بدزبانى كرده باشد، بلكه در مقابل، گفتار صواب، منطق شيوا و خلق خوش از خود نشان مى دادند. آرى، اين بزرگواران پيرو تعليم و تربيتى بودند كه بهترين گفتار و زيباترين ادب را تلقينشان مى كرد (همان، ص 425و426) و از همين تعليم الهى است، دستورى كه به موسى و هارون داده و فرموده: «اذْهَبا إِلى فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغى، فَقُولا لَهُ قَوْلاً لَينا لَعَلَّهُ يتَذَكَّرُ أَوْ يخْشى (طه: 44). و نيز به رسول گرامى اش فرمود: «وَإِمَّا تُعْرِضَنَّ عَنْهُمُ ابْتِغاءَ رَحْمَةٍ مِنْ رَبِّكَ تَرْجُوها فَقُلْ لَهُمْ قَوْلاً مَيسُورا(اسراء: 28).
رحمت الهى هميشه بر غضبش سبقت دارد: «عَذابِى أُصِيبُ بِهِ مَنْ أَشاءُ وَ رَحْمَتِى وَسِعَتْ كُلَّ شَى ءٍ (اعراف: 156). سعه رحمت الهى اقتضا دارد كه از رساندن عذاب و شر و ضرر به بندگان كراهت داشته باشد، اگرچه ستمگر و مستحق عذاب هم باشند. حتى بندگان خود را دعوت كرده كه در مقابل نادانى ها و تجاوزات يكديگر حوصله كنند، مگر در مواردى كه بخواهند حق لازمى را اقامه نموده يا در دفع ظلمى كه متوجهشان شده، ناچار به جلوگيرى و انتقام شوند كه در اين صورت، اعمال غضب را تجويز مى كند. اما به تعبير علّامه، در زمينه انتقام و اعمال غضب نيز قرآن آدابى را سفارش مى نمايد؛ به عبارت ديگر، آداب دعا و آداب نفرين از منظر الهى با هم متفاوت است؛ مثلاً، يكى از آداب نفرين اين است كه به امورى كه باعث اين نفرين شده تصريح نشود، بلكه به طور كنايه ذكر شود، بخصوص اگر آن امور شنيع و ركيك باشد؛ به خلاف دعا كه تصريح به موجبات و عوامل آن مطلوب است: «وَ قالَ مُوسى رَبَّنا إِنَّكَ آتَيتَ فِرْعَوْنَ وَ مَلَأَهُ زِينَةً وَ أَمْوالاً فِى الْحَياةِ الدُّنْيا رَبَّنا لِيضِلُّوا عَنْ سَبِيلِكَ رَبَّنَا اطْمِسْ عَلى أَمْوالِهِمْ وَ اشْدُدْ عَلى قُلُوبِهِمْ فَلايؤْمِنُوا حَتَّى يرَوُا الْعَذابَ الْأَلِيمَ قالَ قَدْ أُجِيبَتْ دَعْوَتُكُما فَاسْتَقِيما وَ لاتَتَّبِعانِّ سَبِيلَ الَّذِينَ لايعْلَمُونَ (يونس: 88ـ89)؛ و موسى گفت: پروردگار ما! به درستى كه تو به فرعون و فرعونيان در حيات دنيا زينت و اموالى دادى، پروردگارا! تا بندگانت را از راه تو، به ضلالت بكشانند، اى پروردگار ما! اموالشان را مانند سنگريزه از حيز انتفاع ساقط كن و بر دل هايشان مهر نه تا قبل از ديدار عذاب دردناك ايمان نياورند. پروردگار متعال فرمود: نفرين شما اجابت شد، پس در كار خود استقامت بورزيد و هرگز راه كسانى را كه علم ندارند پيروى مكنيد.
حضرت موسى اين نكته را در نفرين خود مراعات كرده و به طور اجمال گفت كه بندگانت را از راه به در برند و تفصيل جنايات و فضايح فرعونيان را ذكر نكرد. ادب ديگرى كه رعايت نمود، اين بود كه در اين نفرين خود با اينكه خيلى طولانى نبود، بسيار تضرع نموده و استغاثه جست و چندين مرتبه نداى «ربنا را تكرار نمود. ادب ديگرش اينكه به اين نفرين اقدام نكرد، مگر بعد از آنكه تشخيص داد و به علم رسيد كه نابودى فرعونيان به مصلحت دين و دين داران است (همان، ص 401).
2. ادب نفى امتيازهاى طبقاتى

از جمله آداب انبيا عليهم السلام اين است كه خود را هميشه جزء مردم و يكى از ايشان حساب مى كردند و با هر طبقه اى از طبقات آنان به قدر پايه فهمشان سخن مى گفتند و اين حقيقت، از محاوراتى كه به حكايت قرآن با مردم مختلف داشته اند به خوبى استفاده مى شود (همان، ص 426). از جمله، اقويا و ضعفا را به طور مساوى احترام كرده و فرقى بين توانگر و فقير، كوچك و بزرگ، زن و مرد، بنده و آزاد، حاكم و محكوم، امير و مأمور و سلطان و رعيت نمى گذاشتند. در منطق انبيا عليهم السلام كليه امتيازات، صفات و همچنين مزاياى اجتماعى اقويا، لغو و بى اعتبار مى شود و ديگر بهره مندى از مزاياى اجتماعى و محروميت از آن، بر مدار غنا و فقر و زورمندى و ناتوانى افراد نيست و همه طبقات مردم در همه مزايا يكسانند. قرآن كريم در اين باره مى فرمايد: «يا أَيهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثى وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوبا وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ (حجرات: 13).
بر اساس اين ادب، تكبر اقويا و اغنيا به قوت و ثروت، جاى خود را به تواضع و پيشدستى نسبت به يكديگر، مسابقه در خيرات، جهاد در راه خدا و طلب خشنودى او داد. در نتيجه، همان طور كه اغنيا مورد ادب و احترام واقع مى شدند، فقرا و ضعفا به احترام و رعايت ادب زيادترى اختصاص يافتند (همان، ص 430). خداى تعالى در تأديب نبى محترم خود مى فرمايد: «وَاصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذِينَ يدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ الْعَشِى يرِيدُونَ وَجْهَهُ وَ لاتَعْدُ عَيناكَ عَنْهُمْ تُرِيدُ زِينَةَ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ لاتُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنا وَ اتَّبَعَ هَواهُ وَ كانَ أَمْرُهُ فُرُطا(كهف: 28)؛ با كسانى كه بامداد و شبانگاه پروردگار خويش را مى خوانند و رضاى او را مى جويند، با شكيبايى قرين باش و ديدگانت به جست وجوى زيور زندگى دنيا از آنها منصرف نشود. اطاعت مكن كسى را كه دلش را از ياد خويش غافل كرده ايم و هوس خود را پيروى كرده و كارش زياده روى است. همچنين مى فرمايد: «وَلاتَطْرُدِ الَّذِينَ يدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ الْعَشِى يرِيدُونَ وَجْهَهُ ما عَلَيكَ مِنْ حِسابِهِمْ مِنْ شَى ءٍ وَ ما مِنْ حِسابِكَ عَلَيهِمْ مِنْ شَى ءٍ فَتَطْرُدَهُمْ فَتَكُونَ مِنَ الظَّالِمِينَ (انعام: 52)؛ و كسانى را كه در هر صبح و شام پروردگار خود را مى خوانند و جز رضاى او منظورى ندارند، از خود طرد مكن و بدان كه از حساب ايشان چيزى بر تو و از حساب تو چيزى بر ايشان نيست كه آنان را از خود برانى و در نتيجه از ستمكاران بشوى.
همچنين در معرفى رسول اكرم صلى الله عليه و آله براى مردم مى فرمايد: «لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيهِ ما عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيكُمْ بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ(توبه: 128)؛ با اينكه هر آينه شما را رسولى از خود شما آمد كه ضرر و هلاك شما بر او گران است، و او حريص است بر هدايت شما و به مؤمنان رئوف و رحيم است. نيز در اين باره فرموده است: «إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ (قلم: 4)؛ و اينكه تو ملكات اخلاقى بس بزرگى دارى كه بر آن مسلطى. گرچه معناى تحت اللفظى اين آيات ناظر به اخلاق حسنه پيامبر صلى الله عليه و آله است، نه به ادب ايشان، اما همان گونه كه در تعريف «ادب اشاره شد، نوع ادب را مى توان از نوع اخلاقيات استفاده كرد و ادب، خود از شاخ و برگ هاى اخلاقيات است (همان، ص 433).
علاوه بر اين، انبياى الهى در منش و شيوه زندگى خود نيز به اقشار پايين نزديك بوده و هيچ گاه از آنان فاصله نمى گرفتند: «وَ ما أَرْسَلْنا قَبْلَكَ مِنَ الْمُرْسَلِينَ إِلَّا إِنَّهُمْ لَيأْكُلُونَ الطَّعامَ وَ يمْشُونَ فِى الْأَسْواقِ (فرقان: 20)؛ پيش از تو پيغمبرانى نفرستاديم، مگر آنها نيز غذا مى خوردند و در بازار قدم مى زدند. بنابراين، سيره انبيا و ادب الهى آنها نسبت به مردم، چيزى جز آميزششان با مردم و ترك اختصاص و امتياز در بين آنان نبوده است (همان، ص 376).
3. ادب عفت كلام

يكى از آداب و ظرافت هاى رفتارى مدنظر قرآن كه در تفسير الميزان به آن پرداخته شده، ادب عفت كلام است. قرآن در بسيارى از موارد در بيان احكام و دستورات خويش، اين ادب را رعايت مى نمايد: «أُحِلَّ لَكُمْ لَيلَةَ الصِّيامِ الرَّفَثُ إِلى نِسائِكُمْ (بقره: 187). بنا به قولعلّامه طباطبائى، كلمه «رفث به معناى تصريح به هر سخن زشتى است كه تنها در بستر زناشويى به زبان مى آيد و در غير آن مورد، گفتنش نفرت آور و قبيح است، ليكن در اينجا به معناى آن الفاظ نيست، بلكه كنايه است از عمل زناشويى و اين از ادب قرآن كريم است. همچنين الفاظ ديگرى كه در قرآن براى فهماندن عمل زناشويى به كار رفته، از قبيل مباشرت، دخول، مس، لمس، اتيان و قرب، همه الفاظى است كه به طريق كنايه به كار رفته و همچنين كلمه «وطى و «جماع كه اين دو نيز در غير قرآن الفاظى كنايتى است (همان، ج 2، ص 64). عبارت «يحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ (نور: 30) نيز به معناى اين است كه «به ايشان امر كن تا فرج خود را حفظ كنند و كلمه «فرجه و «فرج به معناى شكاف در ميان دو چيز است كه با آن از عورت كنايه آورده اند. در قرآن كريم، كه سرشار از اخلاق و ادب است، هميشه اين كنايه را استعمال كرده، به طورى كه راغب معتقد است: در عرف هم به خاطر كثرت استعمال، همچون نص و اسم صريح براى عورت شده است (همان، ص 376).
از ديگر نمونه هاى عفت كلام در قرآن كه در تفسير الميزان به آن اشاره شده است در آيه 6 سوره «مائده است. با كاربرد عبارت «أَوْ جاءَ أَحَدٌ مِنْكُمْ مِنَ الْغائِطِمنظور خود را با نوعى كنايه به مخاطب مى فهماند. «غائط به معناى محلى است كه نسبت به اطراف خود گود باشد و مردم صحرانشين همواره براى قضاى حاجت به چنين نقطه هايى مى رفتند تا به منظور رعايت ادب نسبت به مردم، خود را در آنجا پنهان سازند. همچنين تعبير «أَوْ لامَسْتُمُ النِّساءَ شقى است مستقل كه حكم آن در عطف و در معنا، حكم همان جمله قبلى اش مى باشد. اين جمله نيز تعبيرى است كنايه اى كه منظور از آن عمل جماع است و به منظور رعايت ادب، جماع را لمس زنان خوانده تا به عملى كه طبع بشر از تصريح به آن امتناع دارد، تصريح نكرده باشد (همان، ج 5، ص 369و370).
4. ادب انفاق

يكى از اقشارى كه قرآن، كليه افراد جامعه را ملزم به توجه به آنها مى كند، قشر فقير و نيازمند مى باشد، كه دستورات لازم در زمينه توجه به اين قشر، با مفهوم «انفاق در اسلام مشخص مى گردد. علّامه طباطبائى در اشاره به فلسفه اين دستور معتقد است كه جامعه روى سعادت را نمى بيند، مگر اينكه طبقات مختلف مردم در بهره مندى از مزاياى حيات و برخوردارى از فرصت هاى زندگى اجتماعى در سطوحى نزديك به هم قرار داشته باشند. انفاق مالى به فقرا و مساكين از بزرگ ترين و قوى ترين عامل ها براى رسيدن به اين هدف است (همان، ج 15، ص 11).
قرآن دستور به انفاق را با رعايت برخى از آداب همراه مى كند كه آيه 263 سوره «بقره به اين مطلب اشاره دارد: «قَوْلٌ مَعْرُوفٌ وَ مَغْفِرَةٌ خَيرٌ مِنْ صَدَقَةٍ. «قول معروف سخنى است كه مردم بر حسب عادت آن را غيرمعمولى ندانند. «مغفرت در اصل به معناى پوشاندن، «غنى مقابل حاجت و فقر و «حلم به معناى سكوت در برابر سخن و يا عمل ناهنجار ديگران است. در اين آيه شريفه، خداوند متعال قول معروف و آمرزيدن و مغفرت (يعنى چشم پوشى از بدى هاى مردم) را بر صدقه اى كه گوشه و كنايه داشته باشد ترجيح داده است؛ و اين مقابله دلالت دارد بر اينكه مراد از «قول معروف اين است كه وقتى مى خواهى سائل را رد كنى، با زبانى خوش رد كنى؛ مثلاً، دعايش كنى كه خدا حاجتت را برآورد. درصورتى كه سائل لفظى خلاف ادب گفت، بايد چنان رفتار كنى كه او خيال كند سخن زشتش را نشنيده اى. دعاى خير و چشم پوشى از سخن زشت او، بهتر از دادن صدقه و آزار به دنبال آن است؛ چون آزار و منت نهادن انفاق گر بدين معناست كه آن مالى كه انفاق كرده در نظرش بسيار عظيم است و از درخواست سائل ناراحت شده است. اين دو فكر غلط، دو بيمارى است كه بايد انسان باايمان، دل خود را از آن پاك كند. مؤمن بايد متخلق به اخلاق خداوند باشد كه نعمت هايش در نظرش بزرگ نمى نمايد و بخشش هايش را بزرگ جلوه نمى دهد، در مؤاخذه جفاكاران، عجله، و در برابر جهالت، خشم نمى كند و به همين جهت، آيه شريفه با دو نام «غنى و «حليم ختم شده است (همان، ج 2، ص 596و597).
يكى ديگر از آداب انفاق، انفاق پنهانى است: «قُلْ لِعِبادِى الَّذِينَ آمَنُوا يقِيمُوا الصَّلاةَ وَ ينْفِقُوا مِمَّا رَزَقْناهُمْ سِرّا وَ عَلانِيةً مِنْ قَبْلِ أَنْ يأْتِى يوْمٌ لابَيعٌ فِيهِ وَ لاخِلالٌ (ابراهيم: 31). انفاقى كه در آيه شريفه آمده، انفاق معينى نيست، بلكه مطلق انفاق در راه خداست؛ چون سوره مورد بحث مكى است و در مكه هنوز آيه اى درباره زكات معين اسلامى نازل نشده بود. مقصود از انفاق سرّى و علنى اين است كه انفاق بر مقتضاى ادب دينى انجام گيرد؛ آنجا كه ادب، اقتضاى پنهان بودن را دارد، پنهانى انفاق كنند و هر جا كه ادب، علنى آن را مى پسندد، علنى بدهند. مطلوب از انفاق اين است كه هر گوشه و شأنى از شئون اجتماع كه در شرف فساد و تباهى است، اصلاح شود و بر جامعه مسلمانان خللى وارد نيايد (همان، ج 12، ص 82).
5. ادب برخورد با يتيم

يكى ديگر از گروه هايى كه در فرهنگ قرآن مورد توجه ويژه اند، يتيمان هستند. علّامه طباطبائى ذيل تفسير برخى از آيات، ادب برخورد با يتيم را مطرح مى نمايد. براى نمونه، در ذيل آيه 5 سوره «نساء به يك اصل اخلاقى در قرآن اشاره مى كند: «وَ قُولُوا لَهُمْ قَوْلاً مَعْرُوفا؛ به سرپرست و مافوق طفل يتيم توصيه دارد كه بر او تفوق و درشتى نكند، بلكه رفتار با او را سرشار از مهر، محبت، ادب و رفتارى پسنديده قرار دهد (همان، ج 4، ص 278).
همچنين در آيه 9 همين سوره مى فرمايد: «ولْيخْشَ الَّذِينَ لَوْتَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّيةً ضِعافا خافُوا عَلَيهِمْ فَلْيتَّقُواْ اللَّهَ وَلْيقُولُوا قَوْلاً سَدِيدا.عبارت «قول سديد در اين آيه، كنايه است از اتخاذ روش صحيح عملى و ترك روش ناصحيح در مورد ايتام. منظور از «قول، روش عملى است نه سخن و مى فرمايد: بايد اين طريقه را (يعنى طريقه محروم كردن ايتام و خوردن اموال و پايمال كردن حقوق آنان را) ترك كنند. مى توان قول را كنايه از رفتار نيز گرفت؛ چون غالبا بين گفتار و رفتار ملازمه است. تخويف و تهديد در آيه مورد بحث، مخصوص به كسانى نيست كه در حال حاضر خودشان نيز ذريه ضعاف و ناتوان دارند؛ چون فرموده: «لوتركوا؛ يعنى اگر به جاى بگذارند. اين جمله تمثيلى است كه به منظور بيان حال آورده شده و مراد از آن، كسانى هستند كه در دل هايشان رحمت انسانيت وجود دارد و نسبت به ذريه هاى ناتوان و پدر مرده، رأفت و شفقت دارند و اين گونه افراد همان ناس هستند (و آنها كه چنين نيستند انسان نيستند.) زمينه گفتار آيه زمينه اين معناست كه هر كس نگران ذلت است و از خوارى مى ترسد، بايد براى جلوگيرى از آن برخيزد، و همه انسان ها اين نگرانى را دارند. در آيه شريفه، مردم مأمور به ترحم، رأفت و امثال آن نشده اند، بلكه مأمور به خشيت و تقوا گرديده اند و اين نيست مگر براى تهديد به اينكه آنچه بر سر ايتام مردم مى آوريد و مالشان را مى خوريد و حقوقشان را پايمال مى كنيد، بعد از مرگ بر سر ايتام خودتان خواهد آمد و مى خواهد به آنان گوشزد كند كه هرگونه مصائبى را كه براى آنان فراهم آوردند، به ايتام خودشان برمى گردد (همان، ج 4، ص 317و318).
6. ادب سلام كردن

امت ها و اقوام با همه اختلافى كه از حيث تمدن دارند، در اين جهت مشتركند كه هريك در جامعه خود تحيتى دارند و هنگام برخورد با يكديگر آن درود و تحيت را بين خود رد و بدل مى كنند؛ حال يا آن تحيت عبارت است از اشاره به سر و يا دست و يا برداشتن كلاه و يا چيز ديگر. همه انواع تحيت، به نوعى خضوع و خوارى و تذلل اشاره دارند؛ تذللى كه زيردست در برابر مافوق خود، اظهار مى دارد. تحيت كاشف از يك رسم طاغوتى و استكبارى است كه همواره در بين امت ها در دوره هاى توحش و غيره رايج بوده است. به همين جهت، هر جا تحيتى مشاهده مى كنيم، از طرف فرد مطيع و زيردست و براى فرد مافوق و شريف انجام مى شود. بزرگ ترين تلاش اسلام، محو آثار بت پرستى و وثنيت است و به همين جهت، براى تحيت، روشى معتدل و سنتى در مقابل سنت وثنيت و استعباد تشريع كرد و آن عبارت است از سلام دادن كه در حقيقت، اعلام امنيت از تعدى و ظلم از ناحيه سلام دهنده به شخصى است كه به وى سلام مى دهد. سلام دهنده به سلام گيرنده اعلام مى كند كه تو از ناحيه من در امانى و هيچ گونه ظلم و تجاوزى از من نسبت به خودت نخواهى ديد و آزادى فطرى تو از ناحيه من صدمه نخواهد ديد. بى شك، اولين چيزى كه يك اجتماع نيازمند آن است، همانا امنيت داشتن افراد در عرض، مال، جان و كليه ابعاد مربوط به آن از دستبرد ديگران است. اين، همان سلامى است كه خداى عزّوجل آن را در بين مسلمانان سنت قرار داد تا هر فردى كه به ديگرى برخورد مى كند، قبل از هر چيز سلام بدهد؛ يعنى طرف مقابل را از هر خطر و آزار و تجاوز خود امنيت دهد و فرمود: «فَإِذا دَخَلْتُمْ بُيوتا فَسَلِّمُوا عَلى أَنْفُسِكُمْ تَحِيةً مِنْ عِنْدِاللَّهِ مُبارَكَةً طَيبَةً (نور: 61). نيز مى فرمايد: «يا أَيهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاتَدْخُلُوا بُيوتا غَيرَ بُيوتِكُمْ حَتَّى تَسْتَأْنِسُوا وَ تُسَلِّمُوا عَلى أَهْلِها ذلِكُمْ خَيرٌ لَكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ(نور: 27). خداى تعالى بعد از تشريع اين سنت، مسلمانان را با رفتار پيامبرش ـ يعنى سلام دادن آن جناب به مسلمانان با اينكه سيد آنان و سرورشان بود ـ به اين ادب مؤدب نمود و فرمود: «وَ إِذا جاءَكَ الَّذِينَ يؤْمِنُونَ بِآياتِنا فَقُلْ سَلامٌ عَلَيكُمْ، كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ(انعام: 54). علاوه بر اين، به سلام به غيرمسلمانان نيز امر نمود: «فَاصْفَحْ عَنْهُمْ وَ قُلْ سَلامٌ فَسَوْفَ يعْلَمُونَ(زخرف: 89) (همان، ج 5، ص 47و48). البته سفارش اسلام در سلام كردن كوچك ترها به بزرگ ترها يا عده كم به عده زياد يا يك نفر به چند نفر، به منظور تأكيد بر اين مسئله است كه حتى در سلام كردن نيز حقوق را رعايت كنيد. اسلام هرگز حاضر نيست به امت خود دستورى دهد كه لازمه اش لغو حقوق و بى اعتبار شدن فضايل و مزايا باشد، بلكه به كسانى كه فضيلتى را ندارند، دستور مى دهد فضيلت صاحبان فضل را رعايت نموده، حق هر صاحب حقى را بدهند. همچنين به صاحب فضل اجازه نمى دهد كه به فضل خود عجب بورزد و به خاطر برترى خود به ديگران تكبر ورزيده، خود را طلبكار احترام آنان بداند و با اين رفتار توازن جامعه را برهم زند (همان، ج 5، ص 52).
تحيت به كلمه «سلام در بين عرب جاهليت معمول بوده و آنان چند نوع تحيت داشتند كه يكى از آنها، «سلام عليكم است كه علامت مسالمت و اعلام عدم جنگ با طرف مقابل است. خداى سبحان در داستان هاى ابراهيم عليه السلامسلام را مكرر حكايت مى كند و اين جز به اين معنا نيست كه اين كلمه كه در بين عرب جاهليت مستعمل بوده و از بقاياى دين حنيف ابراهيم عليه السلام است: «قالَ سَلامٌ عَلَيكَ سَأَسْتَغْفِرُ لَكَ رَبِّى (مريم: 47) و نيز فرموده: «وَ لَقَدْ جاءَتْ رُسُلُنا إِبْراهِيمَ بِالْبُشْرى قالُوا سَلاما قالَ سَلامٌ (هود: 6). همچنين خداوند كلمه سلام را تحيت خود قرار داده است: «سَلامٌ عَلى نُوحٍ فِى الْعالَمِينَ (صافات: 79)، «سَلامٌ عَلى إِبْراهِيمَ (صافات: 109)، «سَلامٌ عَلى مُوسى وَ هارُونَ (صافات: 120)، «سَلامٌ عَلى إِلْ ياسِينَ (صافات: 130) و «سَلامٌ عَلَى الْمُرْسَلِينَ (نحل: 32). صريحا فرموده كه سلام، تحيت ملائكه است: «الَّذِينَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ طَيبِينَ يقُولُونَ سَلامٌ عَلَيكُمْ (رعد: 24)، «وَالْمَلائِكَةُ يدْخُلُونَ عَلَيهِمْ مِنْ كُلِّ بابٍ سَلامٌ عَلَيكُمْ(واقعه: 26). و نيز تحيت در بهشت، سلام است: «وَ تَحِيتُهُمْ فِيها سَلامٌ (يونس: 10)، «لايسْمَعُونَ فِيها لَغْوا وَ لا تَأْثِيما إِلَّا قِيلاً سَلاما سَلاما(واقعه: 25) (همان، ج 5، ص 49).
7. ادب عفو و گذشت

از لطيف ترين آدابى كه مرحوم علّامه ذيل آيات قرآن اشاره مى نمايند، اين است كه حضرت يوسف در برخورد با برادران خويش، از جفاهايى كه بر وى روا داشتند اسمى نبرده، بلكه از همه آنها به كيد شيطان تعبير كرد: «نَزَغَ الشَّيطانُ بَينِى وَ بَينَ إِخْوَتِى؛ شيطان بين من و برادرانم فسادبرانگيخت(همان،ج5،ص49).
قرآن همچنين ادب برخورد با خطاكار را مطرح مى نمايد: «خُذِ الْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْجاهِلِينَ. اخذ به چيزى، به معناى ملازمت و ترك نكردن آن چيز است و «اخذ عفو به معناى اين است كه بدى هاى اشخاصى كه به تو بدى مى كنند، بپوشان و از حق انتقام، صرف نظر نما. ابن مردويه از انس روايت كرده كه گفت: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: آن مكارم اخلاقى كه خداوند آن را مى خواهد، اين است كه عفو كنى و درگذرى از كسى كه تو را ظلم كرد و پيوند خويشى كسى را كه با تو قطع كرده وصل كنى؛ آن گاه رسول خدا صلى الله عليه و آله آيه مذكور را قرائت نمود (همان، ج 8، ص 496).
8. ادب گفتار

قرآن كريم با امر به خوش زبانى، اجتناب از درشت گويى، به نرمى سخن گفتن و گفتار كريمانه، انسان را به نيكو سخن گفتن دعوت مى كند: «وَ قُلْ لِعِبادِى يقُولُوا الَّتِى هِى أَحْسَنُ إِنَّ الشَّيطانَ ينْزَغُ بَينهَُمْ (اسراء: 53)؛ و به بندگانم بگو آنچه را كه بهتر است بگويند كه شيطان ميانشان را به هم مى زند. مقصود از جمله «الَّتِى هِى أَحْسَنُ كلماتى است كه مشتمل بر ادب، خالى از خشونت و ناسزا و در يك كلام، نيكوترين باشند. مضمون اين آيه و آيات بعد از آن، دستور به نيكو سخن گفتن و ادب در كلام را رعايت كردن و از وسوسه هاى شيطان احتراز جستن است. در درگاه خدا، حسن سريره و خوش رفتارى و كمال ادب ملاك برترى انسان هاست؛ حتى برترى برخى انبيا بر بعضى ديگر، به خاطر همين حسن رفتار و ادب بيشتر بوده است؛ مثلاً داود عليه السلام را بر ديگران برترى داده و او را زبور داد و در آن، بهترين ادب و پاكيزه ترين حمد و ثنا را نسبت به خداى تعالى به وى آموخت (همان، ج 13، ص 162).
پيش از هجرت رسول خدا صلى الله عليه و آله بعضى از مسلمانان در مواجهه با مشركان، سخنان درشت گفتند و همين مسئله باعث تهييج مشركان عليه مسلمانان شد و عداوت ها و فاصله ها بيشتر گرديد. ازاين رو، خداى تعالى به رسول گرامى خود دستور مى فرمايد كه مردم را به خوش زبانى امر كنند. مرحوم علّامه اشاره دارند كه اتفاقا پيامبر صلى الله عليه و آله، مقام مناسب چنين سفارشى هم بودند؛ چون مشركان نسبت به آن جناب بى ادبى نموده و او را مردى جادوشده خواندند؛ پس آيه فوق رسول خدا صلى الله عليه و آله را امر به خوش زبانى مى كند كه از نظر بيان، نظير آيه «وَجادِلْهُمْ بِالَّتِى هِى أَحْسَنُ (نحل: 125) (همان).
9. ادب دوستى و برادرى

دوستى و ارتباط عاطفى با ديگران، از وظايف هر مؤمن است. الفت، نعمتى است الهى كه برادرى از نتايج آن است: «فأَلَّفَ بَينَْ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُم بِنِعْمَتِهِ إِخْوَانا (آل عمران: 103)؛ پس ميان دل هاى شما الفت انداخت، تا به لطف او برادران هم شديد. بر اساس آيات قرآن، پيوند اخوت و برادرى بين مؤمنان اصلى پذيرفته شده است كه بر اساس آن، مؤمنان به صلح و آشتى و همدلى با يكديگر دعوت مى شوند: «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُواْ بَينَْ أَخَوَيكم (حجرات: 10)؛ هر آينه مؤمنان برادرانند. ميان برادرانتان آشتى بيفكنيد.
يكى از مصاديق برادرى و رابطه دوستانه در قرآن، رابطه اصحاب كهف در آيه 19 «كهف است. برادرى و مواسات آنان از اينجا فهميده مى شود كه وقتى مى خواهند كسى را براى تهيه غذا بفرستند، يكى از رفقا پيشنهاد مى دهد كه يكى را بفرستيد و نمى گويد فلانى را بفرستيد. وقتى هم خواست اسم پول را ببرد، نگفت «پولمان را يا از پولمان به او بدهيد، بلكه گفت: «فَابْعَثُواْ أَحَدَكُم بِوَرِقِكُمْ؛ پولتان را بدهيد به يك نفرتان، و آن را به همه نسبت داد. در ضمن جمله «فَلْينْظُرْ أَيها أَزْكى طَعاما كه به دقت در كسب طعام پاكيزه اشاره دارد، «وَلْيتَلَطَّفْ به رفتار مهربانانه آن فرد ناظر است و «إِنَّهُمْ إِنْ يظْهَرُوا عَلَيكُمْكه به آشكار نشدن هويت وى اشاره مى نمايد، مراتب خيرخواهى و اشفاق آنان را نسبت به يكديگر مى رساند (همان، ج 13، ص 366).
10. ادب احترام

از جمله آداب مدنظر قرآن در تفسير الميزان، ادب احترام به بزرگ ترهاست. در اين تفسير، به مصاديقى از اين ادب در قرآن اشاره مى شود. براى نمونه، به ادب ابراهيم در مقابل پدرش، آزر اشاره شده است: «ابراهيم عليه السلام كسى است كه در برابر پدرش آزر جز به ادب و احترام لب به سخن نگشود و حتى وقتى آزر او را از خود راند و گفت سنگسارت مى كنم، آن حضرت در پاسخش گفت: «سَلامٌ عَلَيكَ سَأَسْتَغْفِرُ لَكَ رَبِّى إِنَّهُ كانَ بِى حَفِيا (مريم: 47) (همان، ج 7، ص 225).
احترام به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نيز از جمله اين ادب است: «يا أَيهَا الَّذينَ آمَنُوا لاتَقُولُوا راعِنا وَ قُولُوا انْظُرْنا وَ اسْمَعُوا (بقره: 104). بر طبق گفتار مرحوم علّامه، در اين آيه نهى شديدى از گفتن كلمه «راعنا صورت گرفته است. مسلمانان وقتى كلام رسول خدا صلى الله عليه و آله را درست ملتفت نمى شدند، با تعبير «راعنا به معناى «مراعات حال ما بكن، از ايشان خواهش مى كردند كه كمى شمرده تر صحبت كنند تا ايشان نيز متوجه شوند. اما اين كلمه در بين يهوديان نوعى نفرين و فحش به معناى «بشنو خدا تو را كر كند بوده است؛ ازاين رو، يهوديان سوءاستفاده كرده، وقتى به رسول خدا صلى الله عليه و آله مى رسيدند، با استفاده از اين تعبير به ظاهر وانمود به رعايت ادب مى كردند، ولى منظور واقعى شان ناسزا بود. خداى تعالى براى بيان منظور واقعى آنان، اين آيه را فرستاد: «مِنَ الَّذِينَ هادُوا يحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ وَ يقُولُونَ سَمِعْنا وَ عَصَينا وَ اسْمَعْ غَيرَ مُسْمَعٍ وَ راعِنا لَيا بِأَلْسِنَتِهِمْ وَ طَعْنا فِى الدِّينِ (نساء: 46)؛ بعضى يهوديان كلمات را با جابه جا كردن تحريف مى كنند؛ مثلاً، به جاى اينكه بگويند شنيديم و اطاعت كرديم، مى گويند شنيديم و نافرمانى كرديم و مى گويند: راعنا؛ يعنى بشنو كه خدا شنوايت نكند و اين باطل را با لحن حق گويى ادا مى كنند تا در دين خدا طعنه بزنند. بنابراين، وقتى منظور واقعى يهود روشن شد، در آيه مورد بحث، مسلمانان از كاربرد «راعنا نهى شده و به جاى آن، به گفتن «انظرنا؛ يعنى كمى ما را مهلت بده، سفارش شدند (همان، ج 1، ص 373).
همچنين در زمينه برخورد با پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله آمده است: «يا أَيهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاتَرْفَعُوا أَصْواتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِىِّ وَ لَاتجَْهَرُواْ لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْض (حجرات: 2). اين آيه به مؤمنان دستور مى دهد كه وقتى با پيامبر صحبت مى كنيد، صدايتان بلندتر از صداى ايشان نباشد؛ چون در اين عمل دو عيب است: يا منظور، توهين به ايشان است كه كفر است، يا منظورى ندارد و فقط شخص بى ادبى است كه رعايت مقام وى را نمى كند و اين خلاف دستور قرآن است. در ادامه، اشاره دارد كه با آن جناب آن گونه كه با يكديگر صحبت مى كنيد، داد و فرياد مكنيد؛ چون با صداى بلند صحبت كردن فاقد معناى تعظيم است (همان، ج 18، ص 458).
سپس در آيه 5 سوره «حجرات اين دستور را تكميل مى فرمايد: «وَ لَوْ أَنَّهُمْ صَبَرُوا حَتَّى تَخْرُجَ إِلَيهِمْ لَكانَ خَيرا لَهُمْ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ؛ اگر اين جفاكاران صبر كنند و تو را صدا نزنند تا خودت به ديدنشان از خانه در آيى، براى آنان بهتر است. اين هم ادبى است نيكو، هم تعظيم و احترام مقام رسالت است و هم رعايت اين ادب آنان را به مغفرت خدا و رحمت او نزديك مى كند (همان، ص 463).
يكى از مصاديق احترام در قرآن، جا باز كردن براى ديگران در مجلس است: «يا أَيهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا قِيلَ لَكُمْ تَفَسَّحُوا فِى الْمَجالِسِ فَافْسَحُوا يفْسَحِ اللَّهُ لَكُمْ وَ إِذَا قِيلَ انشُزُواْ فَانشُزُواْ يرْفَعِ اللَّهُ الَّذِينَ ءَامَنُواْ مِنكُمْ وَ الَّذِينَ أُوتُواْ الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ وَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِير (مجادله: 11)؛ اى كسانى كه ايمان آورده ايد، چون شما را گويند در مجالس جاى باز كنيد، جاى باز كنيد تا خدا در كار شما گشايش دهد. و چون گويند كه برخيزيد، برخيزيد. خدا آنهايى را كه ايمان آورده اند و كسانى را كه دانش يافته اند به درجاتى برافرازد، و خدا به كارهايى كه مى كنيد آگاه است.
مصدر «تفسح به معناى فراخى است و كلمه «مجالس به معناى مكان جلوس. منظور از «فراخى دادن در مجالس اين است كه آدمى خود را جمع و جور كند تا جاى ديگرى فراخ شود و «فسحت دادن خدا به چنين كس به اين معنا است كه جاى او را در بهشت وسعت دهد. از سياق آيه برمى آيد كه قبل از اين دستور، وقتى اصحاب در مجلس رسول خدا صلى الله عليه و آله حاضر مى شدند، طورى مى نشستند كه جا براى واردين نمى گذاشتند كه آيه شريفه ايشان را ادب آموخت. البته اين دستور اختصاص به مجلس رسول خدا صلى الله عليه و آله ندارد، و دستورى عمومى است. «نشوز در ادامه آيه، متضمن ادب ديگرى است به معناى بلند شدن از سر چيزى و برگشتن از آن و نشوز از مجلس اين است كه آدمى از مجلس برخيزد تا ديگرى بنشيند و بدين وسيله، او را تواضع و احترام كرده باشد (همان، ج 19، ص 327).
ادب حضرت موسى عليه السلام در مقابل خضر عليه السلام در زمره احترام است. در سوره «كهف ذيل اين داستان مى فرمايد: «قَالَ لَهُ مُوسىَ هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلىَ أَن تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْدا... قالَ فَإِنِ اتَّبَعْتَنِى فَلا تَسْئَلْنِى عَنْ شَى ءٍ حَتَّى أُحْدِثَ لَكَ مِنْهُ ذِكْرا (كهف: 66ـ70)؛ موسى به او گفت: آيا تو را ـ به شرط اينكه از بينشى كه آموخته شده اى به من ياد دهى ـ پيروى كنم؟ گفت: تو هرگز نمى توانى همپاى من صبر كنى و چگونه مى توانى بر چيزى كه به شناخت آن احاطه ندارى صبر كنى؟ گفت: ان شاءاللّه مرا شكيبا خواهى يافت و در هيچ كارى تو را نافرمانى نخواهم كرد. گفت: اگر مرا پيروى مى كنى، پس از چيزى سؤال مكن، تا [خود ]از آن با تو سخن آغاز كنم.
موسى عليه السلام على رغم مقام والاى خويش، در برابر كسى كه مى خواهد به او چيزى بياموزد، رعايت ادب مى كند. از همان آغاز تا به آخر، سخن موسى عليه السلام سرشار از ادب و تواضع است. از همان اول تقاضاى همراهى با او را به صورت امر بيان نكرد، بلكه به صورت استفهام آورد و گفت: آيا مى توانم تو را پيروى كنم؟ دوم اينكه از همراهى با او به متابعت و پيروى تعبير كرد، نه به مصاحبت و همراهى. سوم اينكه پيروى خود را مشروط به تعليم نكرد، بلكه گفت: تو را پيروى مى كنم باشد كه تو مرا تعليم كنى. چهارم اينكه رسما خود را شاگرد او خواند. پنجم اينكه علم او را تعظيم كرده، به مبدئى نامعلوم نسبت داد و به اسم و صفت معينش نكرد، بلكه گفت: از آنچه تعليم داده شده اى، و نگفت از آنچه مى دانى. ششم اينكه علم او را به كلمه رشد مدح گفت، نه جهل و ضلالت. هفتم، آنچه را كه خضر عليه السلام به او تعليم مى دهد، بخشى از علم وى خواند نه همه آن و گفت: شمه اى از آنچه تعليم داده شدى مرا تعليم دهى و نگفت آنچه تعليم داده شدى به من تعليم دهى. هشتم اينكه دستورات خضر عليه السلام را امر او ناميد و خود را در صورت مخالفت، عاصى و نافرمان او خواند و به اين وسيله شأن استاد خود را بالا برد. نهم اينكه وعده اى كه داد وعده صريح نبود، بلكه گفت: ان شاءاللّه به زودى خواهى يافت كه چنين و چنان كنم (همان، ج 13، ص 476). بنابراين، احترام به ديگران بخصوص كسى كه از نظر علم و معرفت در سطح بالايى قرار دارد، از آداب و دستورات مؤكد اسلام است.
11. ادب اجازه گرفتن

از جمله نكات ظريف در قرآن، ادب اجازه گرفتن است. اين ادب را قرآن در موارد متعدد بيان مى كند كه يكى از مصاديق آن در ورود به خانه ديگران است: «يا أَيهَا الَّذينَ آمَنُوا لاتَدْخُلُوا بُيوتا غَيرَ بُيوتِكُمْ حَتَّى تَسْتَأْنِسُوا وَ تُسَلِّمُواْ عَلىَ أَهْلِها(نور: 27)؛ اى كسانى كه ايمان آورده ايد، به خانه اى غير از خانه خود، بى آنكه اجازت طلبيده و بر ساكنانش سلام كرده باشيد، داخل مشويد. اين آيه حكم مى كند به اينكه داخل شدن به خانه هر كس موقوف به اجازه گرفتن است. يا در جاى ديگرى مى فرمايد: «لَيسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُيوتَ مِنْ ظُهُورِها وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقى وَ أْتُوا الْبُيوتَ مِنْ أَبْوابِها وَ اتَّقُوااللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ (بقره: 189)؛ و نيكى آن نيست كه از پشتِ خانه ها درآييد، بلكه نيكى آن است كه كسى تقوا پيشه كند، و به خانه ها از درِ [ورودىِ ]آنها درآييد، و از خدا بترسيد، باشد كه رستگار گرديد.
جماعتى از عرب جاهليت رسمشان چنين بوده كه چون براى زيارت حج از خانه بيرون مى شدند، اگر در خانه كارى داشتند ديگر از در خانه وارد نمى شدند، بلكه از پشت، ديوار را سوراخ مى كردند و داخل مى شدند. اسلام آنان را از اين شيوه نهى كرد و دستور داد از در خانه ها درآيند (همان، ج 2، ص 82ـ83).
در حديثى آمده كه ابوسعيد از ياران پيامبر صلى الله عليه و آله اجازه ورود به منزل گرفت درحالى كه روبه روى در خانه پيامبر ايستاده بود. پيامبر اكرم فرمود: به هنگام اجازه گرفتن روبه روى در نايست! در روايت  ديگرى مى خوانيم كه خود آن حضرت هنگامى كه به در خانه كسى مى آمد روبه روى در نمى ايستاد، بلكه در طرف راست يا چپ قرار مى گرفت و مى فرمود: السلام عليكم (و به اين وسيله اجازه ورود مى گرفت)؛ زيرا آن روز هنوز معمول نشده بود كه در برابر در خانه پرده بياويزند. حتى در بعضى از روايات مى خوانيم: بايد سه بار اجازه گرفت، اجازه اول را بشنوند و به هنگام اجازه دوم خود را آماده سازند، و به هنگام اجازه سوم اگر خواستند اجازه دهند و اگر نخواستند اجازه ندهند. حتى بعضى لازم دانسته اند كه در ميان اين سه اجازه، فاصله اى باشد؛ چراكه گاه لباس مناسبى بر تن صاحب خانه نيست، و گاه در حالى است كه نمى خواهد كسى او را در آن حال ببيند، گاه وضع اتاق به هم ريخته است و گاه اسرارى است كه نمى خواهد ديگرى بر اسرار درون خانه اش واقف شود؛ بايد به او فرصتى داد تا خود را جمع و جور كند، و اگر اجازه نداد بدون كمترين احساس ناراحتى بايد صرف نظر كرد (همان، ج 14، ص 430ـ432).
قرآن همچنين به اجازه گرفتن در حريم شخصى والدين اشاره مى نمايد: «يأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ لِيسْتَْذِنكُمُ الَّذِينَ مَلَكَتْ أَيمَانُكمُْ وَ الَّذِينَ لَمْ يبْلُغُواْ الحُْلُمَ مِنْكُمْ ثَلَاثَ مَرَّات مِّن قَبْلِ صَلَوةِ الْفَجْرِ وَ حِينَ تَضَعُونَ ثِيابَكُم مِّنَ الظَّهِيرَةِ وَ مِن بَعْدِ صَلَوةِ الْعِشَاءِ ثَلَاثُ عَوْرَاتٍ لَّكُمْ لَيسَ عَلَيْكُمْ وَ لَاعَلَيهِمْ جُنَاحُ بَعْدَهُنَّ طَوَّافُونَ عَلَيكمُ بَعْضُكُمْ عَلىَ بَعْضٍ كَذَالِكَ يبَينُِّ اللَّهُ لَكُمُ الاَْياتِ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيم (نور: 58).
«وضع ثياب به معناى كندن لباس و كنايه است از اينكه اهل خانه در حالى باشند كه چه بسا ميل نداشته باشند بيگانگان در آن حال ايشان را ببينند و كلمه «ظهيره به معناى وقت ظهر است و كلمه عورت به معناى عيب است و اگر آن را عورت ناميده اند، چون هر كس عار دارد از اينكه آن را هويدا كند و شايد مراد از آن در آيه شريفه هر چيزى باشد كه سزاوار است پوشانده شود. و معناى اينكه فرمود: «لِيسْتَأْذِنْكُمُ الَّذِينَ مَلَكَتْ أَيمانُكُمْ اين است كه به ايشان دستور دهيد كه از شما اجازه دخول بخواهند و از ظاهر جمله «مَلَكَتْ أَيمانُكُمْ برمى آيد كه مراد از آن، تنها غلامان است. معناى «الَّذِينَ لَمْ يبْلُغُوا الْحُلُمَ اطفالى است كه به حد تميز رسيده اند، ولى بالغ نشده اند و دليل بر رسيدن به حد تميز جمله «ثَلاثُ عَوْراتٍ لَكُمْ است. منظور از جمله «ثَلاثَ مَرَّاتٍ سه نوبت در هر روز است؛ قبل از نماز فجر، هنگام ظهر كه به خانه مى آييد و جامه مى كنيد و بعد از نماز عشاء. و در جمله «ثَلاثُ عَوْراتٍ لَكُمْ به وجه حكم اشاره نموده و مى فرمايد: اين سه موقع سه عورت است براى شما، كه طبعا شايسته نيست غير از شما كسى بر وضع شما مطلع شود. «لَيسَ عَلَيكُمْ وَ لا عَلَيهِمْ جُناحٌ بَعْدَهُنَّ بدين معناست كه مانعى نيست بعد از اين سه موقع اجازه نخواهند و در جمله «طَوَّافُونَ عَلَيكُمْ بَعْضُكُمْ عَلى بَعْضٍ به وجه اين حكم اشاره نموده و مى فرمايد: چون در غير اين سه موقع، غلامان و كنيزان دايم در آمد و شد و خدمتند؛ پس تنها در اجازه خواستن به اين سه هنگام اكتفا كنند (همان، ج 15، ص 227).
در بخش ديگرى از سوره «نور مؤمنان به ادب اجازه گرفتن از رسول خدا صلى الله عليه و آله توصيه مى شوند: «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ إِذا كانُوا مَعَهُ عَلى أَمْرٍ جامِعٍ لَمْ يذْهَبُوا حَتَّى يسْتَأْذِنُوهُ إِنَّ الَّذينَ يسْتَأْذِنُونَكَ أُولئِكَ الَّذينَ يؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ فَإِذَا اسْتَأْذَنُوكَ لِبَعْضِ شَأْنِهِمْ فَأْذَنْ لِمَنْ شِئْتَ مِنْهُمْ(نور: 12)؛ مؤمنان فقط آن كسانند كه به خدا و پيغمبرش گرويده اند و چون با وى به كار عمومى باشند نروند تا از او اجازه گيرند؛ كسانى كه از تو اجازه مى گيرند همان هايى هستند كه به خدا و پيغمبرش گرويده اند. اگر براى بعض كارهايشان از تو اجازه خواستند به هر كدامشان خواستى اجازه بده.
ذكر جمله «الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ معنايش اين است كه مؤمنان عبارتند از آنهايى كه به خدا و رسولش ايمان حقيقى دارند و به همين جهت، در ادامه مى فرمايد: «و چون با او بر سر امرى اجتماع و اتفاق مى كنند، نمى روند تا اجازه بگيرند. معناى آيه اين است كه چون با رسول او بر سر امرى از امور عمومى اجتماع مى كنند، پى كار خود نرفته و از آن جناب روى نمى گردانند، مگر بعد از آنكه كسب اجازه كرده باشند. به همين دليل، در ادامه فرمود: «كسانى كه از تو اجازه مى گيرند كسانى هستند كه به خدا و رسولش ايمان دارند. اين در حقيقت، به منزله عكس صدر آيه است تا دلالت كند كه ايمان از كسب اجازه جدا نمى شود. همچنين در ادامه خداى تعالى رسول گرامى خود را اختيار مى دهد كه به هر كس خواست اجازه رفتن بدهد، و به هر كس خواست ندهد: «فَإِذَا اسْتَأْذَنُوكَ لِبَعْضِ شَأْنِهِمْ فَأْذَنْ لِمَ نْ شِئْتَ مِنْهُمْ.
نتيجه گيرى

نتايج و يافته هاى اصلى مقاله حاضر در موارد ذيل خلاصه مى گردد:
1. دين اسلام از جمله مكاتبى است كه به طور جامع، هم عرصه فردى زندگى انسان و هم عرصه اجتماعى را مدنظر قرار مى دهد. بسيارى از دستورات قرآن، اجتماعى است.
2. علّامه طباطبائى از مفسران و انديشمندان اسلامى است كه رويكردى كاملاً اجتماعى را در تفسير قرآن به كار مى گيرد.
3. قرآن به عنوان مكتبى انسان ساز، نه تنها كليات و احكام زندگى انسان، بلكه جزئيات و ظرافت هاى رفتارى را نيز براى وى ترسيم مى نمايد؛ يعنى هم نگاه كلان و هم نگاه خرد به زندگى انسان دارد.
4. قرآن كتاب هدايتى است كه مسير را به وضوح براى انسان روشن كرده و انحراف از صراط مستقيم را در كليه امور به وى تذكر مى دهد. تذكر و تغيير رويه، يكى از شيوه هاى تربيتى قرآن است. اساسا قرآن به دنبال تغيير فرهنگ جاهلى و جايگزينى فرهنگ اسلامى است.
5. يكى از شيوه هاى قرآن در ارائه آداب اجتماعى، شيوه الگوسازى است. قرآن با بيان نمونه ها و مصاديق مختلفى از رفتار پيامبران بخصوص شخص پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله، به نوعى ارائه الگو در مسير تغيير فرهنگ مى پردازد.
منابع

شايان مهر، عليرضا، 1377، دائره المعارف تطبيقى علوم اجتماعى، تهران، كيهان.
طباطبائى، سيدمحمدحسين، 1374، تفسير الميزان، ترجمه سيدمحمدباقر موسوى همدانى، قم، جامعه مدرسين، ج 1، 2، 4، 5، 6، 7، 8، 12، 13، 14، 15و19.
مطهرى، مرتضى، 1381، مجموعه آثار، قم، صدرا.


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :

درباره علامه محمد حسین طباطبایی

علامه طباطبائی، فیلسوف، عارف، مفسر قرآن، فقیه و اسلام شناس قرن بود. مظهر جامعیت، اوج اندیشه، بلندای معرفت، ستیغ صبر و شکیبایی و سینه سینای اسرار اولیای الهی بود. زمین را هرگز قرارگاه خود نپنداشت؛ چشم به صدره المنتهی داشت و سرانجام در بامدادی حرن انگیز چهره از شیفتگان و مریدان خود مستور ساخت و آنان را که از شهد کلام و نسیم نگاه و فیض حضورش سرمست بودند در حسرتی ابدی باقی گذارد.
allameh@allametabatabaei.ir
021-81202451
تهران، بلوار کشاورز، خیابان شهید نادری، نبش حجت دوست، پلاک 12